Click

محفل خاطرات عشقی و شکست عشقی
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان;
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان;;
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان;
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان;

دستبند لیزا


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



به وبلاگ من خوش آمدید سایت من برای کسانی که از عشق شکست خوردن ما در نظر داریم عزیزانی که می خوان تو این سایت خاطرات و نوع شکست خودرا از عشق خوردن را توی سایت من بزارم تا دوستان دیگر هم بخونن تا از کسانی که بهشون عشق داشتن و بهشون خیانت کردن بدونن برای اینکه این خاطراتو تو سایت بزارن خاطرات را نوشته و به این ایمیل یا در قسمت نظر خواهی در سایت ارسال نمایند.djamp.mohammad@gmail.com‏ همه شما عزیزان را دوست دارم

جقدر سایتم براتون مفید بوده

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان هر کی شت عشقی خورده وارد شود و آدرس djamp.mohammad.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. djamp.mohammad@gmail.com







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 108
بازدید هفته : 580
بازدید ماه : 1868
بازدید کل : 44299
تعداد مطالب : 30
تعداد نظرات : 98
تعداد آنلاین : 1



سایت همسریابی شیدایی

دانلود آهنگ جديد

آمار مطالب

:: کل مطالب : 30
:: کل نظرات : 98

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 197

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 21
:: باردید دیروز : 108
:: بازدید هفته : 580
:: بازدید ماه : 1868
:: بازدید سال : 19573
:: بازدید کلی : 44299

RSS

Powered By
loxblog.Com

░▒▓ اسیر ایمان و وفای عشق ▓▒░

تعمیر هیدروفیشیال در زاهدان
پنج شنبه 13 آذر 1399 ساعت 20:24 | بازدید : 110 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

 

تعمیر و سرویس دستگاه هیدروفیشیال در ضمینه زیبای وترمیم سازی پوست در زاهدان 

جهت هماهنگی با ما باشماره زیر تماس حاصل فرمایید

09044753966    سعدی



:: برچسب‌ها: تعمیر , تعمیرات , هیدروفیشیال , پوست , زیبایی , زاهدان , سرویس , زابل , قطعات , تامین قطعه , یدکی , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تعمیرات انواع اکسیژن ساز خانگی در زاهدان
پنج شنبه 13 آذر 1399 ساعت 20:12 | بازدید : 107 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

تعمیر اکسیژن ساز خانگی مدل یوول ساخت آمریکا 

تعمیر اکسیژن ساز مدل یوول  آمریکایی 

 

تعمیر اکسیژن ساز خانگی مدل سوشیا ساخت ایران

تعمیر اکسیژن ساز مدل سوشیا ایرانی 

 

 

تعمیرات و سرویس انواع اکسیژن ساز خانگی در زاهدان

تعمیر و سرویس اکسیژن ساز آمریکایی وچینی

تعمیر و سرویس اکسیژن ساز ایرانی

تعمیرات و تامین کننده قطعات انواع کمپرسور اکسیژن ساز خانگی

تعمیرات و تامین کننده قطعات انواع شیر برقی اکسیژن ساز خانگی

شارژ و تامین کننده زئولیت مصرفی اکسیژن ساز خانگی

جهت هماهنگی و ارتباط با ما شماره زیر تماس حاصل فرمایید

0904753966    سعدی

 



:: برچسب‌ها: تعمیر , تعمیرات , سرویس , اکسیژن ساز خانگی , کمپرسور اکسیژن , شیر برقی اکسیژن ساز , ولو شیر برقی اکسیژن ساز , زاهدان , سیستان و بلوچستان , زابل ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تعمیرات انواع فشار سنج بازویی و مچی در زاهدان
چهار شنبه 4 تير 1399 ساعت 6:41 | بازدید : 236 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

 

تعمیر انواع فشار سنج بازویی و مچی

انواع مدل ها

امرون.بی بران.سیتی زن.بیورر

Omron b.bruon .beurer .Active .Alp k2

جهت هماهنگی باشماره زیر تماس حاصل فرمایید.

09044753966  سعدی



:: برچسب‌ها: تعمیر , تعمیرات , فشارسنج , فشارسنج بازویی , فشارسنج مچی , فشارسنج عقربه ای , امرون , بیورر , beurer , omron , alpk2 , زابل , سیستان وبلوچستان , بخور , بخور سرد , بخور گرم , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بنر تلگرامی وبلاگ
جمعه 25 دی 1397 ساعت 21:25 | بازدید : 3264 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )
سایت همسریابی شیدایی

p>  

Click

 

توجه                                    توجه

 

 

دوستان عزیز طبق پیشنهادات وانتقادات شما کانال رسمی وبلاک در تلگرام افتتاح شد دوستانی که می خوان عضو این کانل باشن به ادرس زیر و طبق شرایط از آنها ثبت نام می گردد و لینک گروه کپ ولینک کانال وبلاک برای آنها ارسال می گردد.

1. متن پیم جهت ثبت نام: هرکی شکست عشقی خورده وارد بشه

2.نام ونام خانوادگی

جهت مشاهده خاطرات عشقی خود ودیگران به لینک ذیل مراجعه نماییداینجا کلیک کنید

جهت ثبت نام وبرای دریافت لینک کانال تلگرامی مااینجا کلیک کنید 

  آدرس اینستاگرام

https://www.instagram.com/djamp.mohammad65 



:: برچسب‌ها: بنر تلگرامی وبلاگ ,

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آهنگهای جدید
چهار شنبه 28 بهمن 1396 ساعت 6:26 | بازدید : 3155 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

 

سایت همسریابی شیدایی

دانلود آهنگ زیبای خواب آلود از سینا سرلک

 

دانلود و پخش آهنگ زیبای خواب آلود از سینا سرلک

دانلود آهنگ جديد

 

سایت همسریابی شیدایی

دانلود آهنگ پیانیست از رضا یزدانی

 
دانلود و پخش آهنگ پیانیست از رضا یزدانی
 

دانلود آهنگ جديد

سایت همسریابی شیدایی

دانلود آهنگ تو که میخندی از شهاب رمضان

 
دانلود و پخش آهنگ تو که میخندی از شهاب رمضان

دانلود آهنگ جديد

 

سایت همسریابی شیدایی 

دانلود آهنگ عشق محضه از سیاوش قمصری

 
دانلود و پخش آهنگ عشق محضه از سیاوش قمصری
 

دانلود آهنگ جديد

سایت همسریابی شیدایی

دانلود آهنگ داغون از مجید خراطها 

 
دانلود و پخش آهنگ داغون از مجید خراطها
 

دانلود آهنگ جديد

سایت همسریابی شیدایی


:: برچسب‌ها: آهنگ , جدید , دانلود ,
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
:: ادامه مطلب ...
تبلیغات
پنج شنبه 15 بهمن 1396 ساعت 17:4 | بازدید : 2647 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )
سایت همسریابی شیدایی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گل صبر
پنج شنبه 22 خرداد 1399 ساعت 13:44 | بازدید : 270 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

 گیاه یا بوته صبر این تصویر گلی به نام گل صبر هستیش که تو مناطق کوهستانی هر ۷سال یک بار رشد و گل می دهد



:: برچسب‌ها: صبر , گل , درخت , گیاه ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
توجه به کاربران وبلاگ و(کاربران معمولی)
سه شنبه 26 دی 1398 ساعت 13:32 | بازدید : 3572 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

dj محمد مدیر وبلاگ

سلام ودرود خداوند بی همتا

عزیزان کاربر وبلاگ توجه داشته باشید که به زودی خاطرات عشقی شما دوستان عزیز به صورت رمان عشقی تهیه شده ودر وبلاگ گذاشته می شود فقط برای آسان کردن این موضوع برای کسانی که تازه می خواهند عضو جدید ویا در حالی کخ خاطرات خود را نوشته به نکات ذیل توجه کنید.

1- مطلب نوشته شده رادر قسمت نظرات خصوصی وبلاگ ثبت یا تایپ نمایید.

2- با نام کامل (اگر مایل بودید فامیلی)

3- به هیچ عنوان در محیط مجازی اینترنت و وبلاگ حرف توحین آمیز و شماره تلفن خود را نداده.

ممنون مدیر وبلاگ


|
امتیاز مطلب : 51
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16
خاطرات عشقی جدید4 (دی1394)
دو شنبه 14 دی 1398 ساعت 20:53 | بازدید : 6273 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

 

میترا  

2 مرداد 1391 18:33
 
سلام میخام داستان خودمو بگم فقط سرزنشم نکنید.حدود9ماه پیش باپسری آشناشدم که برخلاف طبیعت بی احساسم خیلی زود بهش علاقه مندشدم.
اون پسری بسیارمغرور ومثل خودم بی احساس وخونسرد بود.من میخاستم اون فرد بی تفاوت رو به خودم جذب کنم
ولی افسوس که راه رو اشتباه رفتم.
کارم به جایی رسید که هر کاری ازم میخاست بخاطر ترس ازدست دادنش انجام میدادم.
فکرمیکردم بااینکارابهم علاقه مندمیشه.چشامو روهمه چیزبسته بودم حرفایی میزد که اعتقاداتمو یادم رفت متاسفانه باهام رابطه جنسی برقرار کرد.بعدازون بودکه وابستگیم بیشترشدولی اون حتی تواون شرایط هم احساسی به من نشون نمیداد همون لحظه پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود 9ماه گذشت چندین بارخواستم ازین شرایط کثیف ازاد بشم ولی هربار دوباره به سراغم میومد نمیذاشت فراموش کنم باحرفاش فریبم میداد منم که هرروز علاقم بهش بیشتر میشد ساده گول میخوردم هرچندمیدونستم منوفقط بخاطر نیازای جنسیش میخاد ولی نمیخاستم این موضوع رو قبول کنم.هیچوقت قول ازدواج نمیداد حرفای عاشقانه نمیزد حتی دریغ از یک نگاه محبت آمیز. تا اینکه چندوقت پیش ازطریق عکسی که توی کامپیوترش بود (روتختش توبغل یکی دیگه خوابیده بود) فهمیدم با دختر دیگه ای هم رابطه داره.وقتی ازش پرسیدم اون کیه؟جوابی که شنیدم داغونم کرد.
بعدازکلی جروبحث پاسخ داد "3ساله باهاشم و میخام باهاش ازدواج کنم وهیچوقتم باهاش رابطه جنسی نداشتم"
دنیا رو سرم خراب شد تازه فهمیدم که من فقط دوست متفرقه اش بودم .درپاسخ به سوالای پی درپی من که باگریه ازش میپرسیدمفقط میگفت "اشتباه کردم" "خودت میخاستی اینطور بشه" ""اشتباه کردی به حرفم گوش دادی"....من رابطمو باهاش قطع کردم ولی زندگیم تبدیل به جهنم شدازون دختر بی احساس وخونسرد تبدیل شدم به یه ادم شکست خورده و افسرده.دوباره اومد سراغم نتونستم قیدشو بزنم همه بدی هاشو یادم رفت الان ده ماهه باهاشم بازم میرم پیشش هنوزم منو بخاطر سکس میخاد هنوزم اون دختر توزندگیشه ولی نمیدونم چطوری باید از زندگیم بیرونش کنم.من دوسش دارم اونم پسر خوبیه فقط ایرادش اینه که منو نمیخاد.
شمابهم بگید چیکارکنم

 

 

farzad

1 مرداد 1391 7:18
 
خیال نکن نباشی... بدون تو میمیرم...!
«شکست عاطفی» یکی از دردآورترین اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی رخ دهد اما مسلما آخر دنیا نیست.یکدفعه از این‌رو به آن‌رو می‌شود. اگر تا دیروز لب به سیگار نمی‌زد، حالا پاکت پشت پاکت دود می‌کند؛ اگر تا دیروز شاد بودن و سرزندگی‌اش توی تمام دانشکده سر زبان‌ها بود، امروز دیگر یا آن‌قدر خودش را توی اتاق حبس کرده است که دیگر کسی توی محوطه دانشکده نمی‌بیندش یا اینکه اسطوره غمگینی و آشفتگی می‌شود.
بعضی وقت‌ها هم یکدفعه آدم منطقی‌ای می‌شود؛ کسی که همه چیزش نهایت دیوانگی است؛ خندیدنش، حرف زدنش، پوشیدن‌اش و حتی رابطه برقرار کردنش. برای این آدم فرضی فقط یک اتفاق افتاده است؛ او «نه» شنیده است.آنهایی که به ادبیات عاشقانه ایران علاقه دارند، احتمالا می‌گویند خیلی نامردی است که شکست عشقی را بیاوریم و با خط‌کش علم روان‌شناسی اندازه‌اش را بگیریم و برایش نسخه بپیچیم.
آنها عاشق قصه زندگی شهریارند. آنها عاشق «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»هایی هستند که شهریار بعد از شکست عشقی‌اش گفت. آنها دیوانه «لیلا دوباره قسمت ابن‌ سلام شد»های حسین منزوی‌اند.آنها می‌دانند شکست‌های عشقی می‌تواند «واسوخت»های محشری به‌وجود بیاورد که وحشی بافقی ورد زبانش بود. آنها مشتری پر و پا قرص «عشق من شد سبب خوبی و ‌رعنایی او / داد رسـوایی من شهرت زیبایی او» هستند. آنها دلشان نمی‌آید لذت گوش دادن به «خیال نکن نباشی» عصار را با توصیه‌های روان‌شناس‌ها عوض کنند.
به آنها حق می‌دهم. این هم یکی از راه‌های کنار آمدن با شکست عشقی است؛ پناه بردن به شعر. اما کاش این پناه بردن به شعر، فقط به شکل شعر خواندن و آه کشیدن نباشد. کاش شعرگفتن با شکوه را به‌عنوان راه‌حل ادبی شکست عشقی انتخاب کنید.
آیا شکست عاطفی مهم است؟برای خیلی‌ها فرقی نمی‌کند که یک «نه» جانانه یا یک «نه» محترمانه بشنوند. نفس «نه» شنیدن برای‌ازدواج،یعنی یکی از مهم‌ترین درخواست‌هایی که آدم می‌تواند در زندگی‌اش از کسی داشته باشد، واکنش‌هایی را برمی‌انگیزد.آدم وقتی که از گیج و ویجی انکار کردن شکست و خشمگین شدن از طرف راحت شد، عمیق‌ترین فکری که آرام آرام به‌ذهنش می‌آید، این است: «چرا من؟». این جمله عمیق 2 کلمه‌ای تا پیدا نشدن جواب، دست از سر هیچ‌کس برنمی‌دارد. همین جمله است که می‌تواند یک نفر را به خودکشی وا دارد و یک نفر دیگر را شاعر کند.در واقع متهم اصلی و پنهان شکست عشقی کسی است که شکست‌ خورده، نه کسی که نه گفته است. بعد از اینکه هی سرکوفت زدیم که «مگر او چه چیزی از من سر دارد؟»، به این می‌رسیم که «من چه چیزی کم دارم که او به من نه گفته است». به‌هم می‌ریزیم؛ بدجوری به‌هم می‌ریزیم. با کمال بی‌رحمی باید بگویم که «آدم خوب»‌ها بیشتر به‌هم می‌ریزند؛ آنها که زندگی ساده‌تری داشته‌اند و کمتر حق‌خوری کرده‌اند، حس می‌کنند که سهمشان از زندگی به‌شان داده نشده است.خیلی‌ها ممکن است از این رو به آن رو شوند. آدم خوب‌ها ممکن است بیفتند توی کارهایی که تا به حال فکر کردن به آنها هم اذیتشان می‌کرده است؛ یعنی ممکن است شروع کنند به دوستی به قصد خیانت؛ یعنی فرضشان این است که طرفشان که وابسته شد، می‌زنند زیر همه چیز و دلشان خنک می‌شود که توانسته‌اند انتقام جانانه‌ای از جنس مخالف بگیرند.
خیلی‌ها ممکن است ظاهربین‌تر شوند. آنها حس می‌کنند ظاهرشان مشکلی داشته که جواب رد شنیده‌اند. آنها شروع می‌کنند به اصلاحات(!) سطحی فکر می‌کنند که دیگر عمرا کسی به آنها« نه» بگوید. اما همه این کارها جواب سؤال اول نیست: «چرا من؟ چرا من باید شکست عشقی بخورم؟».اگر دنبال راه‌حل‌های شکست عاطفی بگردید، اسم یک بابای آمریکایی را زیاد می‌شنوید؛ الی فینکل یک استادیار روان‌شناسی دانشگاه نورث وسترن آمریکاست که برداشته در تحقیق 6ماهه‌ای چند پرسشنامه روی دانش‌آموزان دختر و پسر آمریکایی انجام داده است.
او به این نتیجه رسیده که کسانی که وسط رابطه عاشقانه فکر می‌کردند شکست عشقی، مرگبار است وقتی از طرفشان جدا شده‌اند، دیده‌اند که خیلی هم از این خبر‌ها نیست؛ یعنی عوارض شکست عشقی توی ذهن خیلی از عشاق غلو شده بود ولی اگر کمی بیشتر به تحقیق مجازی‌تان ادامه دهید، متوجه می‌شوید که شکست عشقی یکی از 23عامل اصلی خودکشی در ایران است.
آخرین نمونه عینی‌اش توی یکی از دانشگاه‌های کرج- همین سال گذشته- اتفاق افتاد؛ یعنی اینکه ممکن است حرف فینکل کمی تا قسمتی درست باشد و آدم در کل در جو عاشقیت کوچک‌ترین جدایی برایش غیرقابل تحمل باشد اما در ایران از این خبر‌ها نیست.در ایران شکل شکست عشقی، جور دیگری است؛ یعنی معمولا جوان ایرانی با یک «نه» فوری روبه‌رو می‌شود؛ یعنی اینکه کار به علاقه دوطرفه و بعد جدایی نمی‌کشد؛ یعنی او چیز دوطرفه‌ای به دست نمی‌آورد تا از دستش بدهد؛ به همین خاطر شکست عشقی از نوع ایرانی خیلی پررنگ‌تر است. وقتی یک نفر بدون آشنایی 2نفره به تمامیت تو بگوید «نه»، معلوم است که قضیه سهمگین‌تر می‌شود؛ ضمن اینکه افسانه‌هایی که در مورد عشق با شیر مادر وارد گوشت و خون ما شده است، به شکست عشقی یک لایه‌های اسطوره‌ای اضافه کرده است.چرا واکنش‌ها متفاوت است؟
اینجاست که پای روانکاو‌ها به‌میان کشیده می‌شود. چرا بعضی‌ها بی‌خیالانه به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و بعضی‌ها تا پای مرگ هم جلو می‌روند؟ درست است که شما همین چند ماه یا فوقش چند سال پیش عاشق شده‌اید اما ذهنیتی که از عاطفه، محبت و دلبستگی دارید، سال‌ها قبل توی کله نازنین‌تان شکل گرفته است؛ یعنی از اولین باری که مادرتان شما را در آغوش گرفت. کسانی که مادرشان را از دست داده‌اند، شکست‌های عشقی وحشتناک‌تری را تجربه می‌کنند. نه! فقط منظورم از دست دادن فیزیکی نیست.کسانی که به هر دلیلی، داشتن رابطه عاطفی و مادرانه با مادر خود را از دست می‌دهند، همیشه به دنبال یک مادر جایگزین می‌گردند. تصور کنید که دومین مادرتان هم به شما بی‌رحمی کند. معلوم است که شما این دنیا را جای وحشتناکی خواهید دید؛ جایی که به‌وجود آمده تا شما چیزهایی را از دست بدهید؛ البته این قضیه برای خانم‌ها علاوه بر مادر، در مورد پدر هم صادق است.بعضی‌ها هم هستند که دقیقا برعکس این قضیه‌اند. آنها در خانواده‌ای بزرگ شده‌اند که هم از نظر عاطفی و هم از نظرهای دیگر، بیش از حد وابسته بار آمده‌اند. کسانی که در این خانواده‌ها بزرگ شده‌اند هم، خیلی سخت می‌توانند یک «نه» بشنوند. کسانی که توی عمرشان فقط «بله» عاطفی شنیده‌اند.خلاصه اینکه ممکن است خودتان فکر کنید که طرفتان یک آدم دیگر از یک خانواده دیگر و با یک طرز

Ebi

12 آذر 1394 22:07
 
سلام...
اگه کسی مانع خوشبختیت میشه بندازش دور
صبور باش هر چیز به موقعش میاد سراغت به انده فکر کن ببین میتونی کنار همچین ادمی زندگی کنی ولی ادما مثه آفتاب پرست هعی رنگ عوض میکنن بهترینا میشن بد تریناش
بجز پدرو مادرت به کسی اعماد نکن شاد باش عاشق باش...
1-صداق و راست گویی

2-مسئولیت پذیری احساس مسئولیت در مقابل یک دیگر

3- عهد یا وفا داری زن شوهر نصبت به هم

4-متقابل بودن خدمات و محبت زوجین

5-عشق مرد بالابود عشق مرد نسبت به عشق زن
تو جونی ادم خودشو سر حرفای الکی یه عمر بدبخت میکنه حسرت میکشه صبور باش
مهم ترین چیز تو زندگی هدفه یادت نره با آرزویه بهترینا برای شما

alibekas110

12 آذر 1394 22:07
 

سلام من علیم والا نمیدونم از کجا شروع کنم خیلی دلم از این دنیا پره و از ادماشم همینطور ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم ولی از ی جای باید شروع کردش.

من توی تهران به دنیا امدم تا شیش سالگی تهران بودم زندگی خیلی عالی داشتیم.تا این که کارخونه صاب کار بابام برشکسته شد بعد ما از تهران بلند شدیم رفتیم شهر مادری از اون موقع 17 سال گذشته بگذریم که چی گذشتو چه بلاهای سر ما امد از اون موقع تشنه عشق و محبت بودم ولی کسی نبود با هرکسی که دوست میشدم من همش روی صداقت و پاکی میرفتم جلو ولی همه یا بهم خیانت میکردن یا فکر میکرد نقشه ای چیزی دارم ولی نداشتم من دنبال ی محبتو عشقو توجه میگشتم ولی کسی حاضر نبود با ما باشه چرا نمیدونم خدا میدونه من که میگم شاید نه پول نه زندگی  نه قیافه درس حصابی ندارم دوسمون نداره اخ ی جورای باید خودمونو گول بزنیم .ولی ما ی دل پاکو صاف داشتیم.

هر کس نظری داشت لطفا به این ادرس نظرشو بگه:

بهم میگفت تکیه گاه

12 آذر 1394 22:07
 

تازه ی روز گذشته بقیه روزارو چیکارکنم؟؟؟؟؟ :"(

داستان من فرق داره... عاشق هم بودیم واسه هم میمردیم. همیشه بهم میگفت بیشتر ازمن تو این رابطه عاشقه... بهم میگفت آقا توخوشگلی حق نداری پاتو ازخونه بذاری بیرون اگ دخترای دگ بیان جلو دلتو ببرن من چیکارکنم. واسه همین اگ حتی یک ساعتم پیدام نمیشد زنگ میزد دعوام میکرد یا ی موقعیت فراهم میکرد برم پیشش ک نازمو بکشه یوقت مهر دختر دگ ای نشینه ب دلم :"(

منم وابستش بودما واسش هرکاری بگی کردم تا ازته قلبش حس کنه تکیه گاهشم.. حس کنه ک خوشبخته.

یادمه ی شب زنگ زد بی مقدمه های های گریه کرد... بهش گفتم خب چرا؟چیشده عشقم؟ گفت بوی عطرم خورده بهش هوای من زده ب سرش. ازم همون شب قول گرفت تنهاش نذارم. ازم قول گرفت سریع بریم سره خونه زندگیمون مثلا. ازم قول گرفت خیانت نکنم.

ی شب طبق معمول دوستت دارمو بوس شب بخیرو گفتیمو خوابیدیم اما فرداش دگ پیداش نشدو گوشیشو گذاشته بود روحالتی ک من زنگ بزنم بگه اشغاله

تو دوهفته هرچی بگی واسش پیام فرستادم

انقد خودمو کوچیک کردم... انقد گفتم کجایی... انقد گفتم دارم داغون میشم ک وقتی دوهفته نبودنش تموم شد زنگ زد گفت میخواد ازدواج کنه و بهم گفت مگ خوشبختیشو نمیخوام پس دست از سرش بردارم :"(

 (باورکنین اشکام همینجوری داره میاد)

گفت منو نمیخواد دگ

گفت دگ حسی بهم نداره و سرده

گفت عید میخواد عقدکنه و بره سرخونه زندگیش

منم فقط قول گرفتم ک خوشبخت بشه و تموم :"(

ینی انقد دلش هرزه بود ک تا یکی اومد منو بهش فروخت؟؟؟؟؟ پس اونهمه دوستت دارما اونهمه عاشقتما اونهمه اقامون گفتنا اونهمه عزیزدلم گفتنا همش کشک بود؟؟؟؟؟؟؟

نمیتونم قبول کنم قراره بغلش مال یکی دگ بشه

نمیتونم قبول کنم قراره قربون صدقه یکی دگ بره

نمیتونم قبول کنم خیلی چیزارو

خیلیه خیلی

کاش بیغیرت بودم

دارم له میشم

واسم سواله خب چجوری ی شبه دلش اومد بامن اینکارو کنه؟؟؟؟؟؟

من چی کم داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایشالله زندگیه مشترکش ی شبه بهم بریزه شوهرش ولش کنه بهش خیانت کنه خوردش کنه تنهاش بذاره و هزارتا بلا سرش بیاد تابفهمه حاله منو...

19سالمه

2سال باهم بودیم

تو این ی روزی ک همچی تموم شده هرچی بگی کشیدمو خوردم تا اروم بشم ولی نشد... هزاربار ب سرم زده خودکشی کنم

اسمش منا بود

منا مرسی

درسا

12 آذر 1394 22:07
 
دختری دیوونه ام عاشق یکی شدم 5سال خواستمش از درسام عقب موندم معدلم کم شد شب و روزم اون بود اخرش باهاش دوست شدم کاش نمیشدم تو7ماه 4بار خانت دیدم چون دوسش داشتم همش یه شانس دیگه بهش دادم اخرش فهمیدم داره با دوستم بهم خیانت میکنه دیوونه شدم از اون روز دیگه دور دوستی خط کشیدم خونه نشین شدم تو مهمونی های خانواده ای نمیرم چون باهاش فامیلم کجا میرم میبینمش بخاطر اون که مامانم فهمید باهاش دوستم دیگه بهم اعتماد نداره.به هر سختس فراموشش کردم ولی الان باز گیر داده باهام دوس شو بازم اومد تو زندگیم دست بردار نیست نظر بدین چیکار کنم

saeed 

17 مهر 1391 2:15
 
سلام امید وارم خوب باشین من سعیدم 18 ساله از استان فارس دانشجو رشته کامپیوتر.........................................
مننم مثل همه میخواستم داستان عاشقی خودمو بگم...
داستان من از روزی شروع میشه که دوستم شماره یه دختری رو بهم داد و گفت میخوای باهاش دوست بشو
بعداز چند مدتی من بهش زنگ زدم و بالاخره با چه قد اسرار باش دوس شدم اسمش محدثه بود
اولین روزی بود که میخواستم اورا ببینم با دوستش که اسمش سعیده بود اومده بود سر قرار.
خب بعد که رفتن خونه من انگار یه طوری شده بودم نگاهام عجیب بود
خلاصه بار دوم که از محدثه خواستم بیاد سرقرار باز هم سعیده باهاش اومد خلاصه رک بتون بگم سعیده خانوم دوست محدثه با همه وجود رفت تو دلم انگار اورو که میدیدم آروم میشدم.
به محدثه چیزی نگفتم چون واقعا ناراحت میشد ونبایدم میگفتم تا که یک روز دیدم محدثه گوشیش دم دیقه اشغاله هرچه میگفتم کیه میگفت دوستمهٰ نمیدونم خلاصه یه جوری ردش میکرد گفتم باشه منم باور کردم...
یه روز توخونه بودم دیدم که یه دختری زنگ زد به گوشیم هرچه گفتم شما گفت اشتباه گرفتم ..دباره زنگ زد برنداشتم.بازم زنگ زد برداشتم گفتم شما؟گفت والا حقیقتش از صداتون خوشم اومده میخوام باتون دوس بشم بخدا گفتم من یه دوست دارم نمیخوام بش خیانت کنم هی گفت میخوام دوس بشم که من دیگه قطع کردم..اس داد که تروخدا
گفتم شعور نداری وقتی میگم نه ول کنی؟گفت ازت خوشم میاد آخه ..
دیگه خاموش کردم گوشیمو
بعداز چند روز دیدم دباره پیام داد آقا سعید من سعیده هسم ولی واقعا خوشبحال محدثه که چنین دوستی داره چون خیانت بش نمیکنی خلاصه این بحث تموم شد که یه روز سعیده بهم زنگ زد گفت سعید بجان مادرم به فاطمه زهرا اصلا نمیخوام رابطه تو و محدثه رو خزاب کنم فقط میخوام بت بگم که اون داره گولت میزنه دوست دیگه ای داره و خلاصه همینا...
منم سیم کارتمو خاموش میکنم که فک نکنی واسه اینکه به من زنگ بزنی اینو میگم نه به امام زمان چون بچه خوبی هستی بخدا از نصیحت خواهرانه بت گفتم.
بعد سیمکارتشو خاموش کرد من به محدثه نگفتم بعداز مدتی دیدم بیشتر گوشیش اشغاله دیگه برام ثابت شد به کل که یه دوست دیگه هم داره
خدا خدام بود که سعیده گوشیشو روشن کنه تا ازش تشکر کنم..
خب من از محدثه جداشدم و بعداز مدتی اتفاقی زنگیدم گوشی سعیده گوشیش
روم نشد صحبت کنم بخدا اس دادم تشکر از این که به من گفتی محدثه فلانو اینا...
گفت نمیدونم چم شد که دوست خودمو ترجیح دادم ضایش بکنم تا تو گول نخوری بخدا که از همون اولم معلوم بود سعیده واقعا واقعا دختره پاک و نماز خون و حرفاشم خدایی میزنه...
خب خدافظی کردم باشو بعداز چند هفته دلم آروم نش داس دادم خلاصه بعداز کلی حرف ته حرفم این بود که ازت خیلی خوشم میاد یعنی یه جورایی دوست دارم.
کمکم باسعیده دوس شدم حقیقت اولش یه ذره فقط دوسش داشتم بعد از چند ماهی خدایی از ته قلب دوسش داشتم و عاشقش شدم ...
بهش نگفته بودم که تورو دوست دارم تا که یه روز بش گفتم اونم گفت بخدا ازکارات حرف زدنات همه چیت خوشم میاد نمیخوام مث محدثه دروغ بگم منم تورو دوست دارم و روم نمیشد به هیچ عنوان بت بگم تا اینکه خودت گفتی...
نیمیدونین این قد عاشقش بودم که ما زمانی به هم اس نمیدادیم که میخواسیم ناهار یاشام بخوریم یا نماز بخونیم همین وگرنه همیشه همیشه درحال ارتباط هیچ زمان هم گوشیش اشغال نبودو بدون تاخیر جواب اسامو میداد واسمون عادت شده بود اس دادن بقران دوری همدیگه رو نمیتونسیم تحمل کنیم واسه هم گریه میکردیم میمردیم.تااااااااا اینکه گذشت و سعیده نمیدونم چش شد بخدا یه ذره از چشماش افتادم نمیدونم چیکار کردم ولی فک کنم بخاطر این بود که چند وقتی بود دم دیقه دعوامون میشد بخدا اعصابم خورده
الانم هرچی سیم کارت داشته شکونده دختر خالم باش دوس نیس ولی میشناستش کاملا همونم بم گفت دختره پاکو خوبیه و منم از کاراش فهمیدم.خب میگفتم الان چند وقته که بهم گفته بود فقط خودم بهت زنگ میزنم زنگ میزد هر روز بعداز ظهرا که خونشون همه خواب بودم چون بم گفته بود بابا و مامان بهم کم اعتماد شدن واسه همینم رابطمونو کمی قطع کرد و چند روز پیشم زنگ زد من تو پارک آزادی شیراز بودم پارک شلوغ بود سرو صدا زیاد میومد بم گفت کجایی گگفتم فلان جا گفت آها مزاحم نمیشم خدافظ هرچه گفتم چرا گفت هیچی همینطری گفت نه بابا منتظر زنگت بودم خوشحالم کردی بقران گفت گفتم خدافظ مزاحم نمیشم.منم اعصابم خورد شد قطع کردم گوشیو بعد اس داد چرا قطع کردی و....
گفت خدافظ اصلا آخرین باری بود که صدامو شنیدی
خداشاهده این قد اعصابمو خورد کرده من خیلی دوسش دارم نه میتونم ددوریشو تحمل کنم نه اعصابخوردیشو خیلی دلم گرفته نمیدونم چیکار کنم شامو ناهارم شده فکر خداااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااا...

ممنون از سایت خوبتون که آدم حرف دلشو میزنه

پرگل 

11 آذر 1394 19:39
 
سلام راستش من خيلي دلم گرفته الان كه دارم اين حرفاروميزنم اشك توچشمام جمع شده هيچ چيزي هم ارومم نميكنه من فقط2بارشكست خوردم خيلي هم سخت گذشت من17سالمه ولي طرزفكرم بيشترازسنمه بعداز2بارشكستم تصميم داشتم باكسي دوست نشم تااين كه يه پسره24ساله اومدسراغم راستش ماباهم فاميليم وبهترازهمه ميشناختمش وبعدچندوقت باهم دوست شديم پسرخوبي بودگذشتش خوب بودوفقط با1نفر2ماه دوست بودنمازخونوصادق ومهربون وقدبلنوخوش چهره وكارمندوباشخصيت .راستش همه چيزداشت خوب پيش ميرفتوقضييه جدي شدوهميشه ازاين حرف ميزدكه از2سال پيش دوسم داشته بخاطراينكه باكسه ديگه بودم نيومده سراغم ومن وخيلي دوست داره وحتي قسم خيلييييييييييي زيادي خورده بودكه بهم خيانتنكنه تااخرش باهام باشه وقسم خورده بودهرگزبجزمن باهيچكس ازدواج نكنه وكلي زنگ ميزدحتي يه باربه شوخي داشتم باهاش بهم ميزدم كه بدجورشك بهش واردشدووقتي بهش گفتم شوخي كردم ناراحت شدازم گفت ديگه ازاين شوخيانكن خلاصه كلي باهم خوب بوديم ازدوستيمون خيلي وقته ميگذره وداداشش وخانوادش منو خيلي دوست دارن همه ازمن راضي بودن راستش قيافم قشنگودلنشينه وخيلي مهربونوسادم نمازخونوباعبادتو درس خونو باعبادتي ام توخانواده فرهنگي بزرگ شدمو اون خودش كارمنددولتي هستش وماشين ابي206 داره و....ولي امشب گفت ازمن بدش ميادوبرم پي كارم ولي بازم باهم تلفني حرف ميزنيم خيلي سردباهام برخوردميكنه وزيرقسماش زدولي من باورم نميشه اخه فاميله نزديكيم خيلي باهم خوب بوديم ولي حالاچه فايده دوباره گذشتم تكرارشدو3خيانت خسته شدم طاقت اين ضربروندارم اااااااااااي خداااااااااااتوبهم پشت نكن من فقط تورودارم.ممنون كه خوندي.التماس دعا

afsane 

3 مهر 1391 1:11
 
سلام بچه هامن هم شکست بدی خوردم یروز رفته بودم سیم کارت بگیرم پسره موبایل فروشه شمارموبرداشت وباهاش دوستشدم باهم بودیم من خیلی عاشقش شده بودم تااین که یروزمیره خونه ازخستگی خوابش میبره وشیش هی اس میادومن بش اس میدادم هرچی اس داده بودم بش همشومادرش خونده بودومادره بهم زنگیدوهرچی فش بودبهم دادازاون جاشدکه بی خبرسیم کارتوشکوندموگفتم برودنباله زندگیت ان ولی خیلی دوستش داشتم هیف که دیگه همونمیبینیم

نرگس 

30 شهريور 1391 16:47
 
من یه خواهر داغ دیده از دزفولم داغ دیدن خیلی سخته شهامت میخواد ادم بتونه تحمل کنه اونم 2تا دوستمم تصادف کرد و چهلم داداشم فوت کرد خیلی احساس تنهایی میکنم دوست دارم بگم خدایا چی میشد بجای دوستم Aliمنو میبردی بعد علی میگم کاش بهم خیانت میکرد اما میدونستم زندس و نفس میکشه..........

سپیده

26 شهريور 1391 11:42
 
سلام منم میخوام داستان شکست عشقیمو براتون بگم 4 سال پیش بود من خیلی تنها بودم اخه تک فرزندم و پدر و مادرم بیشتر وقت ها سرکار هستن ی روز وب گردی میکردم ک وارد ی چت روم شدم ب ی اسم جالب برخوردم ب نامzxc حتی نمیدونستم دختر یا پسر از اسمش خوشم اومد بهش pm دادم اسمت چیه چند سالته و خلاصه از این حرفا بهم گفت اسمم حسام 23 سالمه تهرانیم پسر بانمکی بود 5 ماه باهش چت میکردم تا بالاخره شمارشو گرفتم اول مثل ی داداش بزرگتر برام بود هروقت مشکلی داشتم هروقت شاد بودم هروقت خبر تازه ای میشنیدم تلفنو برمیداشتمو سریع ب حسام میزنگیدم اولا هفته ای ی بار زنگ میزدم بعد شد 2 روز ی بار بعد شد هر روز و روزی5-6 ساعت حرف زدن تا اینکه بابام فهمید و کامپیوترمو جمع کرد تلفنو باخودش میبرد نمیذاشت بیرون برم و من داشتم دیونه میشدم بابام زنگ زد بهش و ازش قول گرفت ک دیگه بهم زنگ نزنه بعد ی ماه ی گوشی پیدا کردمو بلافاصله شماره حسامو گرفتم تا گوشیو برداشت التماسش کردم ازم جدا نشه اون بهم گفت منتظرت میمونم منتظرم بمون گفت تو دیگه جای خواهرم نیستی بلکه نامزدمی ی حلقه هم برام فرستاد منی ک دیگه حسام همه چیزم بود نفسم به نفسش وابسته بود منی ک تنها تکیه گاه و سنگ صبور و رفیق خوشی و دردام حسام بود روزارو توو تقویم خط میزدم تا بهم برسیم در و دیوار اتاقم صفحه کامپیوترم توو کیف پولم پر شده بود از عکساش همه جا اونو میدیدم حتی ناخوداگاه بعضی وقتا بابامو حسام صدا میزدم پایه های عشقمون محکم بود حتی با مامانش حرف زدمو اون گفت تو همسر اینده ی پسرمی تا اینکه پارسال بهم گفت میخواد با دخترخالش ازدواج کنه میگفت نگار از بچگی عاشقش بود دو بار ب خاطر حسام خودکشی کرده بهم گفت منو ببخش مجبورم حلالم کن واز اون روز گوشیشو واسه همیشه خاموش کرد اولش تا ی هفته بیمارستان بستری بودم ماه ها گریه کردم افسردگی گرفتم تا الان هم قرص ارام بخش میخورم ی بارم خودکشی کردم اما زنده موندم شب و روزم با یاد حسام میگذره هروقت شماره 0912 رو گوشیم میفته فکر میکنم اونه هرشب با یاد اون میخوابم خوابشو میبینم و با غم نبودنش چشمامو به اجبار باز میکنم الان ی ماهی میشه ب زور خانوادم ازدواج کردم و دیگه بدتر از این نمیشه چون دارم عذاب میکشم نمیتونم وجود ی غریبه رو ب جای حسامم کنار خودم تحمل کنم نمیتونم اتش نفرتمو نسبت ب این غریبه مهار کنم نمیخوام اینده ای ک منو حسام با هم ساخته بودیمو با ی غریبه تقسیم کنم نمیخوام زنده باشم و مرگ تدریجیمو ببینم برام دعا کنید

نازیلا  

23 شهريور 1391 15:23
 
سلام به همه دوستای خوبم میخوام داستان عاشقیموبراتون تعریف کنم من حدودا3سال باحسام دوس بودم اون موقع سال اول دبیرستان بودم یه روزبادوستم رفتیم خریدکه اونجاباحسام اشناشدم ماه اول باهم زیادکاری نداشتیم یعنی چن روزی یه باربهم زنگ میزدولی به مرورزمان باهم خیلی صمیمی شدیم وخیلی بهم وابسته شده بودیم 2سال ازدوستیمون گذشت ومن یه روزتصمیم گرفتم بهش بگم که تشنجیم وبهش گفتم فردای اون روزبهم زنگ زدگفت نمیخوادگناه کنه ازاین که بامنه عذاب وجدان داره وازاین حرفابهم گفت میخوام باهات بهم بزنم اشک توچشام جمع شدگفتم باشه هرچی توبگی خیلی دلم شکسته بودمیدونستم که بخاطرتشنجمه باهاش خدافظی کردم بدازیک هفته بهم زنگ زدوباخنده گفت سلام جواب سلامشودادم خیلی بهم برخوردکه بدازاونی که بااونجوری دلم شکوند اینقدخوشحال باشه درحالی که من این همه بخاطرش غصه خوردم تواین یه هفته همش تشنج میگرفتم من وقتی خیلی غصه میخورم تشنج میگرم خواستم تلافی کنم بهش گفتم میخوام ازدواج کنم باورش نمیشدبهش گفتم بهت دروغ نمیگم دوس داری باورکن دوس نداری باورنکن برام مهم نیست خلاصه باورش شدبهم گفت ان شالله خوشبخت بشی وگوشیوقط کردچون مامانش تومدرسه دبیرزبان بودمامانش ازدوستی ماخبرداشت جلوی مامانش تظاهرکردم که نامزددارم خلاصه6ماه باهم قهربودیم اونم کاملاباورش شده بودکه من ازدواج کردم بداز6ماه بهم زنگ زد فهمیده بودکه بهش دروغ گفتم بهم گفت چرابهم دروغ گفتی من بهش گفتم خواستم تلافی کنم گفت خیلی نامردی گفتم به نامردیه تونمیرسم که وقتی فهمیدی تشنجیم باهام بهم زدی گفت نه بخاطراون نبوده ازاین حرفاخلاصه دوباره باهم اشتی کردیم دوباره بدازچن ماه باهام بهم زدگفت همه جا ابروموبردی همه میگن حسام نامرده الکلیه بی ناموسه...گفتم من؟؟؟؟؟گفت شمانه دخترخالت چون دخترخالم ازدوستی مامیدونست میخواست دکم کنه الکی بهانه اوردبهش گفتم نیازی به دورغ نیست بگومیخوام باهات بهم بزنم گفت نه مگه من مرض دارم که دروغ بگم بهش گفتم دیگه حق نداری حتی اسممه منوبیاری خداازت نگذره گوشیوقط کردم سیم کارتمم شکوندم نظرشماکاردرستی کردم؟؟؟؟؟؟

فائزه...

15 شهريور 1391 22:25
 
سلام.دوست دارم این مطلب رو بذاری تو صفحه اصلی.
عشق رو از وقتی کم سن و سال بودم تجربه کردم.عاشق پسر داییم بودم.ولی میدونستم که بهش نمیرسم.چیزی هم نمیتونستم بهش بگم.
فراموش کردنش واسم محال بود. تا اینکه خودمو درگیره یه دوستی با یه پسر کردم.کم کم بهش وابسته شدم.نمیگم عاشقش شدم.ولی اونقد وابسته شدم که عشقمو فراموش کردم.دیگه پسرخاله مو فراموش کردم.
بعد از یه مدت پسره دلمو زد.ولی نمیتونستم ازش جدا بشم.چون تنهایی واسم سخت بود.دوباره رفتم سراغ یه پسره دیگه.تا بتونم دوریه اولی رو تحمل کنم.این دیگه واسم یه عادت شد.
فکرنکنید یه دختره هوس بازم.نه.اصلا.
اونموقع بود که فهمیدم عشق چیزی نیست که با یه ماه و دوماه.با یه سال و دوسال بیات تو قلبت.عشق چیزی نیست که تو اس ام اس و چندبار دیدن به وجود بیادو حقیقی باشه.
عشق ماله بعداز ازدواجه.به خدا اینایی که ما فکر میکنیم فقط وابستگیه.وابستگی.
مشکل ما ،ترس از تنهاییه.
تورو خدا گوله این عشقایه تو خالی رو نخورید.
فقط دعا میکنم که همه تون ازدواجای موفقی داشته باشیدو بهترین همسرای دنیا سهمتون بشه

مهسا

13 شهريور 1391 21:54
 
سلام به همه من تازه این وبو دیدم واقعا قشنگ بود دوست داشتم کمی ار رندگی خودم بگم شایذ یکم احساس سبکی کنم من یه دختر19ساله ام تا حالا از نزدیک با هیچ پسری ارتباط دوستی نداشتم شاید بگید عقب افتاده امو...اما تنها دوستی من تو نت بود با یه نفر همسن خودم سه سال باهم بودیم سالهای اول همش تحقیر بودو بهم میگفت تو هرجایی هرچند من از تهمتهاش نگذشتم بگذریم سال دوم فهمیدم با خیلیا دوست بوده وخودش بهم گفت عاشق دختر فامیلشون که اونم اخرش ازدواج کردو....طی این چند سال خیلی از خودم براش مایه گذاشتم گرچه هرگز از نزدیک همو ندیدیم بهم میگفت عکس سرباز ازخودت بده و..منم که میدونستم حرفاش دروغ قبول نمیکردم باهام بهم زد نه یبار هزار بار همشم این من بودم که میرفتم دنبالش و..اون باهزار منت برمیگشت اما یه هفته نشده دوباره کاراشو شروع میکرد خلاصه تا باراخرکه اومد سراغم کلی معذرت خواست گفت منو باورکرده و..منم قبول کردم باز باهم باشیم اما فهمیدم به یه دختر دیگه اس داده بوده وچون اون قبولش نکرده اومده سراغ من بهش گفتم همه حرفات دروغه و...اخرشب زنگ زد گفت تونیازای منو برطرف نمیکنیو من نمیخوامت دلم خیلی شکست امیدوارم بفهمه من دوستش داشتم واقعا اما از زندگیش رفتم بیرون فقط ازش یه دلشکستگی واسم موند

باران  

8 شهريور 1391 15:36
 
سلام .منم یه عاشق شکست خورده ام که نه راه پیش داره نه راه پس.یه نفر رو خیلی دوس داشتم اما جوابم کرد ویکی دیگه اومد خواستگاریم که 12سال ازم بزرگ بودچون خونوادم تایید کردن منم که چیزی برام مهم نبود گفتم بله بعد عقد عشقم به من زنگ زد با گریه گفتم ازدواج کردم مهم برام تو بودی که گفتی نمیشه دیگه هیچ فرقی برام نمیکنه که کی باشه فقط به خاطر پدرومادر از خود گذشتگی کردم ودیگه نمی تونم باهات حرف بزنم چون نمی تونم عهدم رو بشکنم.بعد که افسرده شدم همسرم پرسید که چرا گوشه گیرم براش از عشقم تعریف کردم من رو برد شهرش اما نذاشت ببینمش یواش یواش به همسرم دل بستم اما اون هنوزم یادمه هنوزم صداش تو سرم می پیچه.تازه داشت محبتم با همسرم بالا می گرفت که خانواده اش حسادت کردن به خصوص مادرش که ای کاش باهام مثل یه مادر شوهر رفتار می کرد اما عین هوو باهام رفتار می کنه شوهر هم نداره.از بد شانسی رشته ام حقوق هستش وکیلم خیلی پرونده هارو می بینم که از بی حیا بودن مادر شروع میشه .نمیذاره همسرم نسبت به من احساس مسولیت بکنه با پسرش عین شوهر رفتار می کنه حالا هم که شوهرم رو دوس دارم به طلاق فکر می کنم می ترسم تا اولین شکستم جبران نشده که نمیشه دومی رو هم بخورم من وکیل عاجز موندم برام دعا کنیدکه مادر ش رو بشناسه وحق وباطل رو بدونه

هلنا

25 مرداد 1391 15:15
 
عزیزم عشقم چند سال پیش تو محلمون بوده و میخواست باهام دوست بشه ومن به دلایلی دوست نشدم 3سال خواست باهام دوستی کنه و من باهاش دوست نشدم
تا اینکه متوجه شدم با 1دوست شده من 1سال تحمل کردم ولی دیدم با اون دختر تموم نمیکنه 1روز بهش زنگ زدم گفتم دوسش دارم اونم گفت منم دوست دارم ولی این دختر بهم وابسته شده نمیتونم فعلا باهاش تموم کنم
منم چند ماه باهاش دوستی کردم اونم فقط تلفنی
خانوادش عاشق من بودن مامان عشقم فرزاد همش بهم میگفت تو عروس منی و...
ولی دیدم فرزاد با اون دختر تموم نکرد دیگه طاقت نیوردم باهاش بهم زدم
الان 6سال میگذره و من 3سال ندیدمش
واقعا از ته دلم عاشقشم
چند ماه پیش با اون دختر تموم کرد و1هفته پیش فهمیدم اون دختر ازدواج کرده
به نظرم فرزاد فکر میکنه فراموشش کردم

parinaz 

24 مرداد 1391 23:13
 
in khatere ba baghie fargh dare man oon o shekast dadam avayel behesh adat dashtam 5 mah bood har rooz baham miraftim biroon ma bad az har bar khodahafezi hamdigaro miboosidim o bad az3 man ba ham s e x dashtim oon rooz kheili khoob bood .oon moghe a har 1sanie behesh s midadam oon ham j midad vali alan oon s mide miad bad az kelass donbalam man foshesh midam tahghiresh mikonam ke bere ama nemire opay man vastade hata alan 1bf dige daram raft ba bf man dava o koli bekhatere man kotak khord 1 bar enghad azash khaste boodam ke be bf am goftam bf man 1alame kotakesh zad dar hadi ke az dahanesh khoon oomad o bf man majbooresh kard jolo hame doostash bege goh khordam taze ba hamoon dahan khooni manam behesh 1 lagad zadam o ba bf man radftam faghat dasht gerye mikard alan ke daram minevisam 48 ta s dade.kheyli hall mide in ke 1 nafar didoonat bashe o to faghat tahghresh koni

رها

22 مرداد 1391 1:15
 
تقریباآخرای اسفندبودازطریق موبایل باهم آشناشدیم من اوایل بهش محل نمیزاشتم آخه سرم تودرسومشقم بودبه هیچ عنوان هرکاری کردم ول کنم نبودگوشیموتایه مدت خاموش کردم بازم بی فایده بوده میگفت هرچی بهش محل نمیزارم بدترمیادسمتم بقول خودش عاشقترتایه مدت همینجوری گذشت اونم بقول خودش عاشقترعکسشوفرستادراستش اول خوشم نیومدولی به اخلاقش که نگاکردم دیدم ای دل غافل ظاهرکیلوچنده دارم دیونش میشم گفتم بهش واسه اثبات عشقش بایدبایکی ازدایی صحبت کنم اونوقت داییش خودش اومده بهم پیشنهاددوستی میدادبعداین قضیه باهاش بهم زدم اونم هزارقسم به امام قران خدامیخوردحواسش نبوده حرف داییشونشنیده پشت گوشی گریه میکردخفن میگفت عاشقمه میخوادباهام ازدواج کنه حتی باوجوداینکه یه بارم ندیدتم میگفت قیافه واسم مهم نیست من عاشق اخلاقتوپاکیت شدم حتی گوشیشودادمدیرحلقشون البته من ازش خواستم واقعاخیلی قشنگ حرف میزدراهنمایی میکردمن هرچی میکنم باورم نمیشه چطورمیشه ندیده عاشق بود بچهاکمکم کنیدمن واقعادوسش دارم عاشقش شدم یعنی بایدباورش کنم هرچی میکنم نمیتونم بهش اعتمادکنم راستش بخوایدتاحالاازاینجورارتباطاندا شتم نمیخام اشتباه کنم کمکم کنید

راحیل7764

15 مرداد 1391 18:45
 
خواهشا کمکم کنین
من 17 سالمه تا6ماه پیش باهیچکس دوست نبودم خیلی م پیشنهاد داشتم
به خاطر دوستم به bfش زنگیدم که یه چیزیو از طرف دوستم بهش بگم بعد مدتی دوس پسره که اسمش رضا بود بهم زنگید خیلی رو مخم کار کرد بالاخره باهاش دوس شدم بعد 5ماه کهحتی قول ازم گرفت که به پاش وایسم نمیدونم چیشد که گفت تموم میخوام راحت باشم رضا همه چیز زندگیشو برام گفت حتی دوس دختراش و حرفاش بدجور بهش علاقهمند شدم خیلی پسر خوبی بود فقط نمیدونم چرا اینجوری کرد الانم یه ماهی هس که از هم جداشدیم ولی بخدااااااااااااااااااااااااا تنها عشقمه خودشم میدونه فقط بعضی اوقات میزنگه من ج نمیدم بعدش میگم چیکار داشتی میگه هیچ اشتب شد اون قسم خورد که منو دوس داره منم هعنوز دوسش دارم ولی گقت دیگه نمیخوام میخوام راحت باشم توروخدا کمکم کنین بدجور دوسش دارم کل کارم شده گریه کردن بخدا یه ثانیه از ذهنم نمیره
بگین چیکار کنم

farzad

14 مرداد 1391 8:30
 

1-1-بود و حیوانات وحشتناکی در آن غوطه می‌خوردند، و گرداب‌های عظیمی که دروغگویان را می‌بلعید و شیطان‌های مخوفی که دروغگویان را نوکِ چنگال‌ها زده توی این دریای سوزان فرو می‌بردند و در می‌‌آوردند و گوشت‌های آن‌ها را مثل کباب به دندان می‌کشیدند و هزار چیز دیگر که خدا می‌داند چطور توانست به آن سرعت از خودش بسازد و تحویل بدهد! اما آسیابان دومی هم کم از آسیابان اولی نبود.چون که او گفت:«و حالا دوستان، خوابِ مرا گوش بدهید؛ من هم خواب دیدم که دوتا فرشته دست‌هایم را گرفته‌اند و در آسمان پرواز می‌کنند. کمی که پریدند به من گفتند که زیر پایم را نگاه کنم، و وقتی نگاه کردم، دیدم که؛ به! به! به! چه باغی! چه صفایی! چه دنیایی! گفتم: «ای فرشته‌های آسمانی این‌جا کجاست؟» گفتند: «ای آسیابان پاک‌دل! این‌جا خانه‌ی توست، این‌جا آسایشگاه توست، این‌جا بهشت است و آن عمارت کوچکِ خوشگل که می‌بینی، آن‌جا خانه‌ای است که پنج دختر بهشتی در انتظارِ تو هستند تا به این دنیا بیایی و ثمره‌ی نیکی و نیکوکاری خود را بگیری!»
باری. آسیابان‌ها خواب‌های خود را گفتند و گفتند و گفتند، اما هرچه طول دادند دیدند نه خیر، زغال‌فروش خیال بیدار شدن ندارد. خیال کردند مرده است، اما وقتی که تکانش دادند، دیدند چشم‌هایش را باز کرد.
گفتند: «رفیق، بلند شو، خوابت را تعریف کن ببینیم خوابِ کدام یکیمان بهتر است.»زغال‌فروش گفت: «والله نمی‌دانم خواب کدام یکیمان بهتر است، چون‌که دیشب خواب دیدم دو تا فرشته زیر بغل مرا گرفته‌اند آورده‌اند جایی که مقداری خاکستر گرم جمع شده و معلوم است که زیرش کلوچه‌ای گذاشته‌اند. آن وقت خاکسترها را با بالشان پس زدند و کلوچه‌ی قشنگی درآوردند و دادند به من که همان‌طور خواب‌آلود آن را خوردم. هیچ نمی‌دانم در خواب بود یا در بیداری. حالا خاکسترها را پس کنید ببینم!»آسیابان‌ها پریدند سراغ اجاق، و وقتی که خاکسترها را کنار زدند، دیدند که ای داد و بیداد، جا «تر» است و بچه نیست! و آن وقت، پشتِ دستشان را داغ کردند که دیگر هیچ‌وقت تصمیم نگیرند سرِ کسی را کلاه بگذارند.

1-2 -قصه‌ی دو آسیابان که با یک زغال‌فروش همسفر شدند (قصه‌ی فرانسوی)
هانری پوررا
یکی بود یکی نبود.
یک مردی بود که دکان زغال‌فروشی داشت.
اوضاع و احوال، بهش خیلی سخت می‌گذشت و دست و بالش خیلی تنگ بود و یک روز این زغال‌فروش با خودش نذر کرد که اگر خدا کارش را راست بیاورد، برود توی زیارتگاهی که چندین فرسخ دورتر از محل بود، شمعِ بزرگی روشن کند.
دست بر قضا، زد و کارش از کسادی درآمد. دکانش رونقی گرفت و کسب و کاسبی‌اش همان‌طوری شد که دلش می‌خواست... این بود که یک روزِ زیارتی، صبحِ زود، خوشحال و خندان پا شد و راه افتاد از شهر رفت بیرون که نذرش را انجام بدهد و شمعی را که قول داده بود، توی زیارتگاه روشن کند.
کمی که راه رفت، رسید به دو آسیابان که از قضا آن‌ها می‌رفتند زیارت... آسیابان‌ها از دیدن زغال‌فروش خوشحال شدند و قرار گذاشتن خوراکی‌هایی را که برای راهشان برداشته بودند روی هم بریزند و توی یک جوال بگذارند تا خورد و خوراک هر سه‌شان با هم باشد.و همین کار را هم کردند.اما چون مرد زغال‌فروش چهارستون بدنش محکم‌تر از آسیابان‌ها بود، قرار شد که جوال خوراکی‌ها را هم بیش‌تر از آن‌ها، به دوش بگیرد...خوب دیگر، البته معلوم است، دو تا آسیابان و یک زغال‌فروش که روی هم سه نفر می‌شوند، وقتی قرار باشد راه دور و درازی را پیاده بروند، اشتهایشان زیاد می‌شود و خیلی غذا می‌خورند.راه - دور - است و آدم‌ها دم به دم خسته و گرسنه می‌شوند و در نتیجه، غذا هرچه زیاد باشد، باز دو روز که گذشت تمام می‌شود.باری. برای آن سه تا هم همین‌طور شد؛ هنوز هیچی نشده، کفگیر خورد به تهِ دیگ، و از همه‌ی چیزهایی که آن‌ها با خودشان آورده بودند فقط سه تا مُشت «آرد» باقی ماند و اندازه‌ی سه تا گردو «کره».
آسیابان‌ها که این‌طور دیدند، یواشکی در گوش هم چیزی گفتند و با هم ساخت و پاخت کردند و قرار گذاشتند سرِ زغال‌فروش را کلاه بگذارند و موقع خوردن کلوچه‌ای که البته با این آرد و کره می‌ساختند، هیچ به زغال‌فروش ندهند.
وقتی یواشکی قرار و مدارشان را گذاشتند، یکی از آسیابان‌ها گفت:
«خوب، همشهری‌ها! باید این آرد باقی‌مانده را هم با کره، خمیر کنیم و کلوچه‌ای بپزیم. چاره‌ای نیست، بالاخره خدا بزرگ است.»
دومی، آهی کشید و گفت: «بله، باید کلوچه را درست کنیم. منتها، حیف که زیاد گُنده نخواهد شد، چون که دو سه مشت آرد و به اندازه‌ی دو سه تا گردو کره بیش‌تر نداریم.»
اولی که حرف دومی را شنید، دوباره نطقش باز شد و گفت: «همین‌طور است که تو می‌گویی. این کلوچه‌ی آخری، یک کلوچه‌ی کوچولوی بی‌مصرفی خواهد شد، به طوری که اگر بخواهیم آن را سه قسمت بکنیم و هر کدام یک تکه‌ی آن را برداریم، این تکه‌ها فقط خاصیت‌شان این خواهد بود که اشتهای آدم را بیش‌تر تحریک کنند!»آسیابان اولی، ادامه داد و گفت که:«خوب، پس به عقیده‌ی تو چه کار باید کرد؟»رفیقش گفت: «من و تو که آسیابان هستیم، عقیده‌مان معلوم است، من معتقدم که این زغال‌فروش هم بهتر است عقیده‌ی ما را قبول کند.»زغال‌فروش که خودش را به نفهمی زده بود گفت: «مگر آسیابان‌ها چه عقیده‌ای دارند؟»آسیابان گفت: «والله، من نمی‌دانم که شما زغال‌فروش‌ها، در این‌جور موقع‌ها چه کار می‌کنید، ولی رسم ماها که آسیابان هستیم این است که وقتی غذا کم باشد و سه نفر را سیر نکند، آن را فقط به یک نفر می‌دهیم بخورد که لااقل او سیر بشود و بقیه، از حق خودشان می‌گذرند... رسم خوبی نیست؟»
درست است که آسیابان گفت غذا را می‌دهیم «یک نفر» بخورد، اما حقیقتش این‌که، او و رفیقش تصمیم گرفته بودند کلوچه را تو خودشان قسمت کنند و فقط کلاه را به سرِ زغال‌فروش بگذارند!
وقتی حرف آسیابان اولی تمام شد، آسیابان دومی هم دنبال حرف او را گرفت و گفت:
«بله. بله. حالا که غذای ما سروتهش فقط یک دانه کلوچه می‌شود، بهتر است آن را فقط یک نفر بخورد و دو نفر دیگرمان به خاطر رفاقت و دوستی و همسفری، از حق خودمان چشم‌پوشی می‌کنیم.»
زغال‌فروش‌ که آدم باهوشی بود و تا تهِ قضیه را فهمیده بود، گفت:«عقیده‌ی شما آسیابان‌ها بسیار عقیده‌ی خوبی است. منتها باید بگویید ببینم چطوری تعیین می‌کنید که کلوچه سهم کدام یک از ما سه تاست؟»یکی از آسیابان‌ها گفت:«بله. حق با توست. ولی بدان و آگاه باش که در این مورد، انتخاب آدمی که کلوچه را خواهد خورد به دست ما نیست و به دست خداست!»
زغال‌فروش گفت: «آخر چطور؟»آسیابان گفت: «خیلی ساده است. کلوچه را درست می‌کنیم و می‌گیریم می‌خوابیم. هر کدام از ما سه نفر که خواب بهتری دید، کلوچه مالِ اوست.»باری. بالاخره قرار شد که زغال‌فروش هم رسم آسیابان‌ها را قبول کند. همین که شب شد، زیرِ یک درختِ بزرگی اُتراق کردند.یکی از آسیابان‌ها آب آورد و یکی از آسیابان‌ها خمیر کرد، زغال‌فروش هم سر شاخه‌های خشکی از این‌ور و آن‌ور جمع کرد و آتش زد و وقتی شعله‌ی آتش خوابید، کلوچه را زیر خلواره‌ی گرم گذاشت که یواش یواش برای خودش بپزد.
آن‌وقت، هر کدام از آن‌ها، خودشان را لای بالاپوش‌ها پیچیدند و هر سه تا گرفتند تخت خوابیدند که خواب ببینند و فردا صبح خوابشان را برای همدیگر تعریف کنند تا هر کس خواب بهتری دیده بود، کلوچه را از زیر خلواره درآورد و بخورد.
صبح که شد، آسیابان‌ها از خواب بیدار شدند و وقتی که دیدند زغال‌فروش هنوز خواب است، توی دلشان گفتند: «هوم! از قدیم گفته‌اند هر کس سحرخیز نباشد کامروا نیست! لابد ما که صبح به این زودی بیدار شده‌ایم، دنیا هم به کام ماست!»دست و صورت‌شان را شُستند و سرورویی صفا دادند، آمدند نشستند کنارِ بالینِ زغال‌فروش، و اولی - بدون این‌که صبر کند زغال‌فروش از خواب بیدار شود - گفت: «گوش بدهید دوستان!»خواب من این بود که دوتا فرشته، دست‌های مرا گرفته‌اند و همان‌طور که بال‌زنان مرا به هوا بلند کرده‌اند و دارند سراسر جهنم را به من نشان می‌دهند و من از آن بالا می‌بینم که آدم‌های دروغگو و بدکاره، چطور توی آتش جهنم می‌سوزند و ضجه می‌زنند!»(این خواب را آسیابان اولی - مخصوصاً - از این جهت جعل کرد که رفقایش خیال نکنند آن را از خودش ساخته است، چون که البته فکر می‌کنند کسی که می‌داند عاقبتِ دروغگویی سوختن در آتش جهنم است، چطور ممکن است خودش دروغ بگوید!)آن وقت شروع کرد به شرح آنچه در جهنم دیده است:گودال‌های عظیم پُر از دود و ‌آتش، و دریاهای عظیمی که به جای آب، سُرب مُذاب در آن بود و حیوانات وحشتناکی در آن غوطه می‌خوردند، و گرداب‌های عظیمی که دروغگویان را می‌بلعید و شیطان‌های مخوفی که دروغگویان را نوکِ چنگال‌ها زده توی این دریای سوزان فرو می‌بردند و در می‌‌آوردند و گوشت‌های آن‌ها را مثل کباب به دندا

نگین

12 مرداد 1391 2:36
 
سلام بچها.
من سال اول دبیرستان بودم اسفند ماه بود که از طریق یکی از دوسام با ی پسری به اسم حسین دوس شدم
زمانی که من باهاش دوس شدم تازه اموزشیش تموم شده بود
یعنی 18 ماه باید میرفت سربازی
من 11فروردین بود دیدمش و رابطه ما همینطور ادامه داشت من تو این مدت که سربازی بود حتی به ی پسرم فک نمیکردم
اونم هر ی ماه میومد مرخصی رابطمون ادامه داشت تا اینکه رفت با یکی دیگه دوس شد.
من خیلی گریه میکردم اما کاری نمیتونسم بکنم هرموقع که بهش میزنگیدم فحش میداد
منم دیگه نزنگیدم.تا اینکه ی روز بعد1ماه زنگید که دوست دارم وپشیمونم برگرد
منم ساده برگشتم
رابطه ما سرد شده بود دیگه مثه قبلا نبودیم همینطوری ادامه دادیم تا سوم دبیرستان که اقا سربازیش تموم شد
بعد تصمیم گرفت دامادشه اومد خاستگاری ومامانم نذاشت گفت ی سال دیگه صبرکن
اونم قبول کرد
مادوتا باهام رابطه داشتیم تا اینکه ی روز گوشیشو جواب نداد
زنگیدم به دوستش گفت حسین داماد شده
اون شب دنیا رو سرم خراب شد اینقد گریه کردم که بردنم بیمارستان
خیلی نفرینش کردم بعد از چند ماه که داشتم کم کم فراموشش میکردم زنگید وگفت پشیمونم از ازدواجم منم اینقد خودمو کنترل کردم باهاش بد رفتار کردم دیگم نزنگید
هیچ موقع نمیبخشمش هیچ موقع الانم داره جواب بدیاشو پس میده
همش کارش گیره
دوستش با دوستم دوسته خبرشو بهم میده
الان دو سال رفته اما هنوز فراموشش نکردم همیشم یادش میوفتم نفرینش میکنم

ساجده

7 مرداد 1391 15:00
 
سلام بچه ها حالا مي تونيد به خيال راحت جاي همه ي اونا كه بتهتون خيانت كردن منو فحش بدين!مي خوام اعتراف كنم،من خيلي بدم،نه مي تونم كسي و دوست داشته ياشم نه عاشق شم نه غشق كسي و باور كنم،برا همين با هركي آشنا شدم تا حس كردم عاشق شده بي صدا گداشتم رفتم تاحالا كلي پسر بخاطر رفتنم اشك ريختن نفرينم كردن:-(.اين ديگه عادت شده .از شانس بد يا خوبم خيلي خيلي ادم هاي خوب و شرايط هاي خوبي دورم پيدا مي شه شايد بخاطر اينكه تو عرصب درسي و كاريم خيلي موفقم يا بخاطر اينكه همه مي گن چهره گيرا و مهربوني دارم..
ولي اين ماه رمضان تصميم گرفتم برم از همشون حلاليت بطلبم ولي وقتي 2 نفرشونو با بدبختي پيدا كردم و فهميدم يا رفتنو خيانت كردنم چه بلايي سرشون اومده واقعا پشيمون شدم اوليشو خلاصه مي گم(فهميدم كه بخاطر اينكه قرار بود با هم ازدواج كنيمو بوسيله بورس بريم استراليا ولي با رفتنه من و شوكه روحي انقد داغون شده كه تا 1 مدت خودشو تو خونه حبس كرده و چون داغ بوده گفته بي من نمي خواد بره و بورسشو باطل كرده و زماني به خودش اومده كه هم دل خوانوادشو شكنده هم يورس پريده و زحمت چند سالش :-( ...) حالا يكي از دوست پسرام كه واقعا پاك و ماه هست و چند تا مورد از كاراي منم مي دونه بازم اصرار داره كه بحشبده منو فقط برگردم پيشش و باهاش ازدواج كانم،5 ساله از حرفش پايين نمي اد و منم فكر ميكنم لياقت عشقشو ندارم و بهش حواب رد دادم ولي نمي دونم چه كار كنم با اين كارم بيشتر ازار مي بينه،و اون خيلي پاكه شايد نتونم به كسي انقد اعتماد كنم،خانواده جفت طرق ميدونن و اون انقذ از من خوب گفته كه خانوادشم اصرار دارن دائم التماسم مي كنه با اينكه شرايطشم خوبه و خواهانم زياد داره!احساس خوبي دارم بهش ولي بود و نبودش مثل باقي برام فرقي نداره،عاشقش نيستم،يعني عاشق هيشكي نبستم!!ولي هم سنه منه .چكار كنم؟؟؟؟!!!!!؟مي ترسم باهاش ازدواج كنم ولي باز بهش خيانت كنم!خيانت كه مي گم فقط فقط منظورم همين خيانت روحيه وگرنه خودم آدم متعصب و اهل نماز و روزه و خدام و به جونه خودم غير دست كوچكترين رابطه فيزيكي با كسي نداشتم پسرم،غير هومن كه بارها بوسيده منوكمكم كنيد؟!باهاش خوشبخت مي شم؟!برا هميشه منو بخشيده؟اه ديگرانو چه كنم؟برم حلاليت؟ولي اين كار داغ دلشونو تازه مي كنه و بعضي ها ميگن اگه برگردم مي بخشنم،اين اشتباه من در مورد حدودا 17 تا ادم مرتكب شدمهومن چي؟!يعني امكان داره عاشقش شم؟!

farzad

3 مرداد 1391 6:41
 
من تو بچگي مادرم از دست دادم اون اولين دوست دخترم بود منم اولين دوس پسرش خيلي به هم وابسته بوديم من تو زندگي كسيو نداشتم همه عشقم شده بود باهم با تلفن از يك شب تا 6صبح با هم حرف ميزديم
همسايمون بود هر موقع ميخواستم ميتونستم ببينمش با هم تو يه دانشگاه بوديم كنار هم
حتي خيلي وقتا تنها بودم ميومد پيشم يك هفته ميموند
10سال از دوستيمون گذشت
من ليسانسمو 6ترمه تموم كردم اون 8ترمه شد يكم از هم دور شديم چون دانشگاهمون تا خونه فاصله داشت اما باز اون اخر هفته ها ميومد پيشم
همه چي خوب بود تا من رفتم سربازي از اون روز به بعد من عاشقتر ميشدم اون فارق تر
خيلي برام سخت بود كلا 3ماه سرباز بودم
اما تحمل ميكردم تا نتيجه ارشد اومد قبول شدم خيلي خوشحال بودم كه ديگه سربازيم تا يه مدت كنسل ميشه بيشتر كنارشم روزاي خوشمون تكرار ميشه اما اون با من سرد شده بود
من رفتم يه جاي دور كه فقط ميتونستم بهش اس بدم زنگ بزنم
بازم راضي بودم
تايه روز كه دلم براش تنگ شده بود ساعت 4 بعد از ظهر بود بهش زنگ زدم گوشيش بدون اينكه خودش بدونه وصل شد صداش ميومد تو خيابان داشت با يه پسر قدم ميزد باهاش خرف ميزد منم فقط گوش ميدادم اشك ميرختم
تا گوشي قطع شد ساعت 10شب خودش زنگ زد من تا اون موقع فقط خون گريه ميكردم
بازم يكماه ادامه داديم اما ديگه هر روزش واسه من جهنم بود
تا روز اخر بهم زنگ زد گفت تحمل كن تو سرباز بودي واسه من خيلي سخت بود براي همين با يكي دوست شدم ميدونم سختته ولي من اونو خيلي دوس دارم ما 10 سال باهم بوديم تو برام عادي شدي هيچ حسي ديگه بهت ندارم
اين روزا رو تحمل كن تا اون بياد خواستگاريم اگر خانوادم قبول نكردن بعدش ميام با تو چون تو خيلي خوبي ميدونم با تو خوشبخت ميشم
خطشم خاموش كرد گفت زماني كه تو كنارمي عذاب وجدان دارم با اون راحت نيستم اين اذيتم ميكنه
فقط برام ميل ميذاشت اما من ديگه نتونستم تحمل كنم ازش جدا شدم تو اين مدت كه اين اتفاقات برام افتاد من 27كيلو لاغر شدم
اگر باز ميخواستم خاطراتشو تو دلم زنده نگه دارم مطمنم ميمردم بهترين كار فراموش كردن بود
الانم 20روزه اومدم بهش ميل زدم بيا عكساتو بگير عكسايي كه منم پيشت دارم پس بده اما قبول نكرد
منم ديگه هيچ اصراري نكردم
ديگه كاري باهاش ندارم ازشم بيخبرم
هر روز صبح كه بيدار ميشم كافيه برم تو كوچه خونشون ميبينم مامانش باباش
اگر هر روز بخوام بهش فكر كنم نخوام فراموشش كنم ديونه ميشم

نیلوفر

26 تير 1391 20:34
 
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم من الان 18 سالمه تقریبا 16 سالم بود که با یه پسری آشنا شدم که 6ماه ازم بزرگتر بود خیلی با هم جور بودیم از صبح که بلند میشدیم بهم اس میدادیم حتی بعضی شبا وسط اس دادن خوابمون میبرد اون انقد گف دوسم داره که عاشقش شدم بهم گف چند وقت باهم باشم بعدش با مامانم حرف میزنه یه روز بهش گفتم بهم بزنیم میخاستم ببینم چی میگه زنگ زد گریه کرد واسه همین بهم نزدم دوستیه ما ادامه داشت تا اینکه بعد از یه سال و خورده ای رفت داغون شدم یه بار داشتم خودکشی میکردم الان چند ماهی میشه رفته شب و روزم شده گریه واسه همین از درسام خیلی عقب موندم نمیدونم جیکار کنم مگه من چیکارش کردم بهم دروغ گف هنوز منتظرم برگرده دوستم میگف با یه دختره دیدتش میشه برگرده؟

نیلو

17 تير 1391 22:57
 
سلام!منم مثل خیلی دخترای ساده ی دیگه گول خوردم و نتیجش شده عذاب کشیدن!تو دبیرستان و پیش دانشگاهی ک همه دوستام همه کاری میکردن اصلا علاقه نداشتم ب دوس پسر و کلا جو پسرونه!ولی ترم2دانشگاه بودم ک یکی از پسرای دانشگاه ب دلم نشست.چند ماه بعد بهم پیشنهاد داد.منم ک تا بحال با کسی نبودمو از کسی خوشم نیومده بود قبول کردم.نزدیک5ماه شیرین شیرینه دوستیمون بود.ولی بهد اون دعواها شروع شد.ولی چون بهم قول ازدواج داده بود حس میکردم رهاش کنم نامردیه،بهش گفتم اینجوری ک نمیشه هر روز بحث،بیا رسمی کنیم رابطه رو،حدس بزنین بهم چی گفت!؟گفت موقعیت ازدواج ندارم!برو با هرکی میخای ازدواج کن!دلم شکست و باهاش بهم زدم.ولی هیچوقت سراغمو نگرفت......هیچوقت....تازگیا هم فهمیدم با یکی از دوستام دوست شده و با افتخار باهاش راه میره!چند ماه شد در حد مرگ افسرده شدم،و هی وسوسه میشدم منم با یکی دیگه دوست شم. ولی بیخیال شدم،چون شک ندارم بدبخت میشه و پشیمون بخاطر کاری ک با من کردو قولی ک دادو ب راحتی زیرش زد.مخصوصا ک رفته با دوستم ریخته رو هم.جالب ترش اینجاست ک براش کار هم پیدا کردم!!!و چ ساده و ابله بودم من!دوستام بهم میگن چون عشق اولت بوده نتونستی فراموشش کنی.نمیدونم،شایدم حق با اوناست.ولی تا عمر دارم ب هیچ پسری اعتماد نخواهم کرد.همون1بار برام کافیه ک جلو خانوادم خورد شدم.و یه پیشنهاد واسه دل شکسته ها!همتون طرفتونو بسپارین ب خدا،شک نکنین ک خودش بهتر از ما کارا رو ردیف میکنه....شک نکنین...همتونو درک میکنم و دوستتون دارم


:: برچسب‌ها: خاطرات عشقی جدید4 (دی1394) ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
خبر جدید (مدیر وبلاک.djmohammad)
شنبه 9 آذر 1398 ساعت 12:29 | بازدید : 3182 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

سلام به همه عزیزان و دوستاران این مجموعه وبلاک .

 

توجه                                                                        توجه

دوستان عزیزی که تمایل به خاطره گفتن دارن لطفاً در بخش نظرات ثبت نکنن در بخش پیام های خصوصی ثبت کنن به این دلیل دوستانی هستن که سوء برداشت منفی نسبت به  مطالب دریافتی از شما می کنند ممنون میشم .

ببخشید و معذرت می خوام از دوستانی که خیلی علاقه داشتن که در خصوص مدیریت وبلاک مدتی در کنار جمع فهیم دوستانم  نبودم و پیام های بهم رسیده که دوستان عزیزی دیگری در مورد این وبلاک سوء استفاده های شخصی و هوس رانی  خود را در این وبلاک در میان می گذارن خواستم بگم به آن گروهی که جهت شماره دادن .دنبال سکس واز این قبیل موضوعاتی که دوستان عزیزی که دراین مکان مجازی و اعضای اصلی وبلاک دچار ناراحتی شده اند من از طرف همه دوستان معذرت می خوام

"خبر خوب برای اعضای وبلاک"

سیستم پیام چتر این وبلاک فعال می باشد و از این به بعد اعضا می تواننن به صورت خصوصی باهم در ارتباط باشن (با رعایت نکات امنیتی وبلاک) و بنده از این به بعد همیشه هستم و کسانی که خواستار هم فکری و صحبت دارن در قسمت پیام خصوصی وبلاک در میان بگذارن .حتما جواب داده می شود.


سلام ودرود خداوند بی همتا

عزیزان کاربر وبلاگ توجه داشته باشید که به زودی خاطرات عشقی شما دوستان عزیز به صورت رمان عشقی تهیه شده ودر وبلاگ گذاشته می شود فقط برای آسان کردن این موضوع برای کسانی که تازه می خواهند عضو جدید ویا در حالی که خاطرات خود را نوشته به نکات ذیل توجه کنید.

1- مطلب نوشته شده رادر قسمت نظرات خصوصی وبلاگ ثبت یا تایپ نمایید.

2- با نام کامل (اگر مایل بودید فامیلی)

3- به هیچ عنوان در محیط مجازی اینترنت و وبلاگ حرف توهین آمیز و شماره تلفن خود را نداده.

ممنون مدیر وبلاگ

 



:: برچسب‌ها: خبر جدید (مدیر وبلاک , djmohammad) ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
خاطرات عشقی جدید3 (آبان 1394)
جمعه 15 مرداد 1398 ساعت 20:46 | بازدید : 5919 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )

مهشید

2 تير 1394 11:33
 
مهشیدم. داستان منم بشنوید دیگه
چند وقت دیگه عروسی دوست پسرمه با یه دختر دیگه
خیلی واسم سخته.
ما شرایطمون برا ازدواج بهم نمیخورد ولی بهش خیلی وابسته شدم و واقعا همو دوست داریم.
هنوز باهام حرف میزنه ولی نه به گرمی قبل. بعنوان یه دوست خیلی معمولی.
حتی یه بار ازش پرسیدم منو عروسیت دعوت میکنی گفت: نه چون چشمم بهت بیفته از عروسی پشیمون میشم
خوب کصافط تو که منو دوست داری حداقل از اون دختره پیش من حرف نزن
من حسوددددددددددددیم میشه آخه

soma

28 خرداد 1394 1:49


سلام .من اولین باره به این سایت سر میزنم .خیلی حرفا تو دلمه که تا حاله به هیچکی نگفتم .یکیو دوست داشتم به مدت پنج شش سال دو سه دفعه جدا شدیم دوباره با هم آشتی کردیم خیلی عاشقش بودم اونم همینطور سال سوم دبیرستان بودم که بزور فرستادمش سربازی اون که رفت دیگه برنگشت بعلت یک سری مساءل جدا شدیم .ولی من بخاطر اینکه اذیتش کنم با یکی از دوستاش دوست شدم 5 ماه دوست بودم باهاش تو این مدت فقط یک بار ملاقات حضوری داشتیم اونم به مدت 10 دقیقه بهش علاقه ای نداشتم اصلا .جدا شدم ازش دوباره میخواستیم با عشقم دویت بسیم موضوع دوستی با دوستش رو که نفهمیده بود بهش گفتم گفتم منو ببخش ولی نبخشید بعد از اون ناجرا دوباره بهش زنگ زدم گفت که النم 1درصد منو دوست داره نمیدونم احساسش نسبت به من چیه فقط میخوام بدونم بنظر شما هنوز منو دوست داره یا

عسل  

26 ارديبهشت 1394 23:02
 
بچه ها کدومتون مث من عاشق شدید ؛؛عاشق پسری ب اسم علی شدم علی همسایه مادربزرگم بود تاسوعای پارسال دیدمش امانمیتونستم یعنی غرورم اجازه نمیداد این عشقو ب علی بگم راستی علی پسرعموی دخترخالمه تازه علی عقد کرده دارم دیوونه میشم

فاطمه

12 دی 1393 0:26
 
سلام منم بهم بد خیانت شد با کسی ک باهاش 5سال بودم با بهترین دوستم بهم خیانت کردن نمیدونم کسی حالمو میفهمه یا ن خیلی دوسش داشتم اینو همه میدونستن ولی نمیدونم چرا یهو سرد شد هروقت اون دوتارو باهم میبینم دیوووووووونه میشم خیلی سخته

رها

3 آذر 1393 3:14
 
من ک خودکشی کردم بخاطرش ب کجارسیدم بهم گفت تو دنبال ترحمی ک من برگردم امامن چون طاقت نبودنشونداشتم نتونستم تحمل کنم الانم منوگذاشته ورفته تهران دانشگاه امام حسین داره واسه ارزویی ک من بهش کمک کردم برسه میخونه واسه تک اوری

ئاگرین

22 آبان 1393 22:37
 
امروز که 19 سالمه
فهمیدم که اصولا چیزی به اسم عشق واقعی که طرف واقعا با تموم وجودش عاشق باشه و عاشقت بمونه اصلا وجود نداره.
همه یا یه جایی کم میارن یا دنبال منافع دیگه ای هستن.
ازتون خواهش می کنم مثل من ساده نباشید
تورو خدا زندگیتون و نابود نکنید
من بخاطر یه ادمی که حتی نمی تونه با مادرش حرف بزنه حتی از دانشگاهمم موندم خونوادم و ازدست دادم کارم همه چی و..
توروخدا عاقل باشید
منم به همه این حرفا خندیدم
منم گفتم من فرق میکنم
گفتم من واقعا عاشقم و از روی عقل و قلبم باهم تصمیم گرفتم
تورو خدا نکنید

 

sahar   5 فروردين 1393 12:59
 
دیدین شیشه های ماشیـــنو؟؟؟؟
وقتی ضــربه می خورن و می شکنــن؟؟
دیدین شیشه خرد میشه ولی از هم نمیپاشــه؟؟؟
این روزهـــا همون شیشــه ام....
خرد و تکه تکــه...
از هم نمیپاشم...نــه....
ولی شکســــــــــته ام.........

 

ریما

28 دی 1392 3:57
 
سلام...
عاشقی بدچیزیه...ولی خداییی شکست عشقی سنگین ترو بدتره
دیشب بهم زدیم افتضاح تا الان که 4 صبحه خوابم نبرده...دیگه بهش بر نمیگردم چون لیاقتمو نداشت
فقط دعا کنید بتونم کامل فراموشش کنم و دوباره درسامو خوب بخونمو دیگه سراغ هیچ پسری نرم....
ممنون میشم...
خدا هممونو کمک کنه ایشالاااا

نازی

2 آبان 1392 13:14
 
همدیگه رو دوست داشتیم و4سال بود با تمام دعواهای وحشتناکمون بازم به هم برمیگشتیم.
اومد خواستگاری اما خانوادش راضی نشدن.
اصرار کرد که برن استخاره بگیرن که اگه خوب اومد با رضایت دوباره بیان خواستگاری.اما بد اومد.ما هم با تمام احساسمون از هم گذشتیم.فقط چون خدا نخواست.حالا این روزا خییلی سخته.
درس و امتحانای سنگین که هیچ.از زندگی افتادم.ما هنوز هم همدیگه رو دوست داریم.فقط نمیتونیم با هم ازدواج کنیم.

هلنا

20 شهريور 1392 15:54
 

سلام منم19سالمه تهران زندگی میکنم دانشجوی شهید بهشتی رشته فیزوتراپی میخونم 7ساله عاشقه پسری هستم به اسم فرزاداگه خدا بخواد کم کم دارم فراموشش میکنم سحر جان شما چند سالتونه با کسی هستی یا عاشق کسی بودی؟؟

فرزاد همون عشقم از وقتی که منو دید خواست باهام باشه منم به دلایلی دوست نمشدم فرزاد برادر بهترن دوستمه 3سال گیر داد منم دوست نشدم تا اینکه بهم گفت خودت خواستی باهات نباشم اونم رفت با 1کی دوست شد منم هی به خودم دلخوشی دادم باالاخره باهاش تموم میکنه 1سال از دوستیش گذشت منم تحمل نکردم 1کار کردم باهام دوست شد اونم از خدا خواسته هم با من بود هم با اون بعد از 1ماه گفتم باهاش تموم کن فرزادم قبول کرد ولی اون دختر ول کن نبود هی بهم زنگ میزد باهاش تموم کنم میگفت عاشق فرزاد گریه میکرد منم دلم براش سوخت بافرزاد تموم کردم
4سال با فرزاد دوست بود الانم اون دختر ازدواج کرده من خواستم 2باره با فرزاد باشم ولی گفتم دیگه غصه بسه الانم نمدونم باکسی هست یا نه

سودا

30 مرداد 1392 14:50
 
من عاشق پسری بودم که ازاول دوستیمون به من خیانت کرده من اولین دوست دخترش بودم وبعد من با 10 تادختردیگه هم دوست شده اما با این که همه اینارومیدونم وقتی زمگ میزنه نمیتونم ج شو ندم هردفعه میگم شایدازکاراش دیت برداشته باشه ولی میبینم اشتباه فک کردم مامانشم میگه صبرکن درست میشه ازدختر بازی کردن دست برمیداره ولی برنمیداره خودس میگه دوست دارم ولی من باورم نمیشه وباهاش قهرم

ناهید جوون

16 مرداد 1392 14:39
 
سلام.من الان 19سالمه از 16سالگی با ی پسری دوس شدم ک از فامیلای دورمون بود باهم خیلی فاصله طبقاتی داشتیم اولش فقط واس اینک تنها بودم باهاش دوس شدم ولی ب مرور زمان عاشقش شدم اما انگار همینکه فهمید دارم عاشقش میشم اون سرد شد هروز بیشتر بهش وابسته میشدم تا اینک بهم گفت میخاد با داداشم صحبت کنه و بیاد جلو من اون روزا خیلی خوشحال بودم اما همینکه خانواده هامون فهمیدن مخالفت کردن من پاش واستادم تا اخر جلو همه واستادم ولی اون یدفعه جا زد و گفت بیا بیخیال هم شیم خودش باهام تموم کرد یدفعه انگار دنیا دور سرم چرخید دوباره تنهایی اومد سراغم ولی الان ک چن سال گذشته اسمشو نمیزارم شکست میزارم تجربه..درسته نتونستم فراموشش کنم ولی فهمیدم ارزش نداشت پس همون بهتر ک تموم شد فهمیدم هیچی ارزشه اینو نداره ک از خانوادت بگذری .پایان

زری

14 مرداد 1392 20:26
 
21 سالمه احساس ميكنم كه زندگيمو باختم .جونيمو تباه كردم.با تموم عشق و صداقت با همسرم زندگي كردم تموم بديهاشو زير پا گذاشتم و نديدم.شوهرم تحت تاثير شديد حرفهاي مادرش است اگه مادرش و من حرفمون يكي باشه همه چيز آرومه اما اگه نباشه بايد با من كلي دعوا كنه و كتكم بزنه واخرشم حرف حرف خودشه
مادر شوهرم حتي در جزئي ترين كارها دخالت ميكنه باعث شده زندگي ما تلخ و پر از جرو بحث بشه شوهرم توي زندگي زناشويي نميتونه روي پاي خودش بايسته و همش به دهن مادرش نگاه ميكنه كه اون براش تصميم بگيره
خيلي زود عصباني ميشه و سرم داد ميكشه و كتكم ميزنه و بعد هم توقع داره من عذر خواهي كنم هميشه فكر ميكنه من يكسري وظايف بلند بالايي دارم كه بايد بهشون عمل كنم ولي اون هيچ وظيفه خاصي نداره
تاحالا چند بار باهاش قهر كردم ولي بعدش خودم رفتم سراغش و معذرت خواهي كردم و توي اون مدتي كه قهر بودم اصلا سراغم نيومده وزنگ هم نزده اصلا اهل ناز كشيدن نيست
مادرش وقتي كه منو شوهرم دعوا ميكرديم به من فحاشي كرد وگفت مثل عقب مانده ها وقتي مهمون دارم ميشيني و كار نميكنم درصورتي كه من هميشه خونشون ظرف هاي غذاروميشورم وپذيرايي ميكنم مادرش از اوناست كه دنياروهم به پاش بذاري باز به چشمش نمياد واون روز پدرشوهرم هم منو كتك زد
مادرش فكر ميكنه من نوكرشم توي اين چند سال هميشه به خاطر كار كردن خونه مادرش با من دعوا كرده و كتكم زده والان هم 10وزه كه قهرم احساس ميكنم اگه 60روز هم بشه كاري نميكنه
نه توان جدا شدن دارم نه توان اين جور زندگي كردن بهش عادت كردم توروخدا برام دعا كنيد برگرده دارم عذاب ميكشم من همش 6 ماه عروسي كردم توروخدا توي اين شبا برا منم دعا كنيد هيچ كسي رو ندارم كاري برام بكنه كمكم كنه فقط به خدا پناه اوردم مي خوام زندگي كنم بياد منو ببره سر خونه زندگيم دعاكنيد خدا يه ررحمي به دل خودشو مادرش بندازه

نگار

14 مرداد 1392 18:10
 

سرنوشت من شبیه سرنوشت یشیم تاشکیران توی فیلم عمرگل لالس..با پسرعمم 3سال دوس بودم همه فامیل میدونستن اما با ی دروغ خیلی بزرگ فرشاد از من جداشد و رفت با یکی دیگه دوس شد..هرکاری کردم تا دوباره فرشادو بدس بیارم،دروغ،تحمت،بهتون زدم ب نامزد فعلیش صحنه سازی کردم سعی کردم نشون بدم نامزدش شادی خیانتکاره..خدایامث خرپشیمونم کمکم کن..شادی از هرلحاظ از من سرتربود تیپ و ریخت و اخلاق اما بچه پایین شهربود ومن و فرشادبالاشهر..فرشاد از من بدش میومد مث سگ از من فرار میکرد انقد صحنه سازی کردم و دروغ از شادی بش گفتم ک...زندگیشون بهم خورد!!!
بهترین فرصت بود برام که خودمو تو دل فرشادجاکنم انقد فیلم بازی کردم و خودمو پیشش ادم جلوه د ادم و از دیگرون درمورد خوبیم شنید که گف دوباره میخواد بامن رابطه تازه ای داشته باشه ومن و بخشیده و ازم قول گرفت که دیگه بهش دروغ نگم..قبول کردم..ن شادی ن فرشاد هیچکدومشون نیدونستن ک من براشون نقش بازی کردم،ب شادی دروغ گفتم و چه غلطایی که نکردم..الان با فرشادم اما اعتقاددارین به اینکه ماه پشت ابر نمیمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی میترسم از روزی که همه چی روشه واون روز دیگه بجزمرگ به هیچ چیز فک نمیکنم ..ی بار که اونارو ینی فرشادو شادی و تو پارک دس تو دس دیدم اتیش گرفتم رفتم اتاقم و میخواستم خودکشی کنم اما انقدضایع بازی دراوردم مامانمینا دیدن..سودابه،مهسا،علی،سوداکمکم کنین دارم هرروز باعذاب وجدان زندگی میکنم الان با فرشاد نامزدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میدونم تنهایی برای من پایانی ندارد
هر روز تنهاییم بیشتر میشود
همیشه اینگونه بوده است نمیدانم انگار که مثل صدای گریه ی کودکی آزارم میدهد
انسان هر زمان عادت میکند به جدایی
اما من نه..چونکه صدایت هنوز بامن است
رد پاهایت تازه مانده تنهایی مرا خسته کرده تا کی منتظر بمانم!چشمهایم بسوی سختی ها دوخته شده منتظرم منتظرم منتظرم یالا.. پیش من بیا تا نترسم
اینکه ابرها هکتاران باران رو به من ببارن برای من یک حسرته من باقی موندم و نبود تو در نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

مهسا  

1 مرداد 1392 18:47
 
سلام
من خ خ خ داغونم بچه ها...
مهسا هستم 19سالمه دانشجوی رشته مهندسی عمران..
2سال پیش با ی پسره دوس شدم اسمش فردین بودخوش هیکل؛خوش قدوبالا چش ابرو مشکی البته تعریف ازخود نباشه همه میگن منم خ خوشگلم بیخیال..
فردین تو زنجان خ سعدی وسط بم ش داد نمیخاسم بزنگم یا اس بدم اما نمیدونم شیفته ظاهرو مخصوصن چشاش شدم...
من خر بش اس دادم و رفیق شدیم چن ماه گذشت و اون هرروز بیشتر عاشقم میشد اما فک کنم عشق من چون از رو هوس بود و عاشق ظاهرش شدم هرروز بش کم میشد طوری ک بعضی وقتا گوشیمو ا دستش خ میکردم..
اما بچه ها بخدا فردین بد جور عاشقم بود خودشم بچه مایه دار بودو منم ازقشرمتوسط جامعه بودم ومیدونسم ک بعدها ب مشکل برمیخوریم..
روزا میگزشتن و آقا فردین بیشتر عاشق من میشد..
فردین کم کم ب همه فامیلاشون گف ک بامن دوسته و قصدازدواج داره اما من ازش دلسرد شده بودم هیچ حسی بش نداشتم نمیدونم چرا..
صدهابار ب بهانه های مختلف میخاسم باش بهم بزنم امانمیشد حتی اگ دعواتقصیر منم بود بازم فردین برا اشتی پا پیش میزاش...
من دیگه ازش خسته شده بودم تحمل قرطی بازیاشو نداشتم..خطمو عوض کردم و دیگه بش ز نزدم و حتی ی میس کالم ننداختم..تقریبا شب س 11بود ک دیدم آیفون خونه رو زدن مامانم دسش بند بود من ج دادم
فردین بود!!!
گف
مهسا ی دیقه بیا بیرون کارت دارم..
من عین ماموت وایساده بودم گوش میکردم گفتم فردین الاغ بیشور خر تو اینجا چیکار میکنی؟؟
گف اولن الاغ و خر یکین بعدشم میای پایین یا خودم بیا بالا؟؟گفتم باش باش وایسا الان اومدم
رفتم آشپز خونه ب مامانم گفتم مامان آشغالی چیزی نداریم بده بزارم دم در..
مامانم ک از تعجب شاخ در اورده بود گف وا مهسا تو رو بکشنم باز آشغال بیرون نمیزاری چی شده؟؟
گفتم میخام برم هوابخورم میدی یابرم؟؟؟
آشغالو گرفتمو ی نفس تا حیاط دوییدم درو بازکردم...فردین باماشین باباش دم در بود اومد رو ب روم وایساد گف مهسا چرا؟؟چرا این کارارو بام میکنی؟؟؟من عاشق و دیوونتم احمق چرا اذیتم میکنی و..کلی ام گریه کرد
دستمو گرف و گف عشقم خانومم برو گوشیتو روشن کن تواین 4روز کلی گشتم تا خونتونو پیدا کردم برو نفسم برو خانومی
گفتم مامانمینا گوشیمو ازم گرفتن آخه امسال کنکور دارم ..
گف باش من بت ی گوشی میدم فقط تو رو خدا تنهام نزار..ک ی دفه مامانم صدام کرد..گفتم فردا صب بیا بحرفیم الان مامانم صدام میکنه و خدافظی کردم اومدم خ..
فرداش فردین اومد و کلیییییییییییییییییی فوحشش دادم گفتم من نمیخامت،ازت دلسرد شدم برو گمشو برو با یکی دیگه دوس شو برام تکراری شدی فردین میفهمی؟؟؟
هیچی نگف!!
فقط چشاشو بست و چن تا قطره اشک سرازیر شد..
باش میرم مهسا،میرم میمیرم مهسا،ولی بدون اینطوری قرارمون نبود،هیچوقت با هیشکی دوس نمیشم تا تو دوباره علاقتو بمن بدس بیاری باهیشکی مهسا...
سوار ماشین شدو پاشو گزاش رو ترمز انقد سریع رف ک ...
داشتم میرفتم کلاس کنکور ک نمیدونم چیشد بخدااز همون جا برگشتم خونه مامانم سرکار بود بابامم همینطور داداشمم مدرسه بود..
همش خودمو فحش میدادم آ خه فردین دیوونس هر موقع عصبانیه ی کاری دس خودش میده..
دلم طاقت نیاورد ساعت تقریبا 9بود گوشیمو برداشتم و با سیم جدیدم بش ز زدم ک از دلش در بیارم و بگم شوخی کردم بخدا نمیدونم اون لحظه احساس کردم خ خ دوسش دارمو این همه مدت داشتم خودمو گول میزدم..
1بار ن 2بار ن 7بار ن 12 بار ز زدم برنداش ز زدم ب مامانش گفتم فردین کجاس چرا ج نمیده؟گف هنو نیومده خونه..
دلم شور ک ن مث سیر و سرکه داشت میجوشید ک خدا این پسره ابله کجارفته!!
2تاسیم داش ب دوتاشم زرت و زرت ز میزدم و اس عذر خاهی و ..میدادم انقد ز زدم ک خابم برد..پاشدم دیدم س1 شبه باز ز زدم
باورتون نمیشه ی دختره ج داد گفت شما موندم چی بگم گفتم فرفرفردین اونجاس؟؟گف تو کی هسی بش بگم کی ز زده؟؟گفتم بگو دخترخالت فرشته ز زده بابت جزوه هایی ک اونروز بت داده راستی شما؟؟
گف من؟؟gfفردینم...گوشیش تو ماشی جا مونده
اینو ک نگف گوشیم از دسم افتاد رو زمین خودمم سرم گیج رف و دیگ نمیدونم چیشد انقد داغون بودم ک تاخود صب خابم نبرد...فرداش فردین با ماشین اومد سرکوچمون گف مهساغلط کردم،گه خوردم،تورو خدا منو ببخش از سرلجبازی باتو باش دوس شدم حرفای دیروزت بم برخورد..
گفتم اون دختر کدوم جنده ای بود ک تا ی1شب پیش تو بود هان؟؟
سکوت کرد..
گفتم برو گمشو عوضی برو بمیر برو تف تو صورتت آشغال خیانتکار..ورفتم
توراه همش گریه کردم و فردینم پش سرم با ماشین می اومد..
قرار بود 3روز بعد اسباب کشی کنیم و خیالم راحت بود ک فردین آدرسمو پیدا نمیکنه ازاون ماجرا ی سال میگزره من فراموشش کردم اما اون ن..
دیروز خاهرش ز زد گف فردین رگشو زده بخاطرت ی نامه ام هس ک برا تو نوشته الانم بیمارستانه ..مرگ و زندگیشم دس خداس بیا ببننش..
گفتم بمیره هم برام فرقی نداره بره گمشه و قط کردم و گوشیمو خ کردم امروز خاهرش اومد دانشگاه نامرو بم داد نوشته:
سلام مهسام،سلام عشق ابدیم،سلا سلطان قلبم..روم سیاهه نمیتونم بت اس یا ز بزنم فقط اینو بدون من عاشقتم و از رو لجبازی با اون دختره رفیق شدم الانم دکش کردم رفته و ولای علی قسم با هیشکی دوس نیسم مهسا جان ب جون مامانم ک همه کسمه قسم خ خ دوست دارم میدونم باور نمیکنی و ازم متنفری اما من واس اینکه ثابت کنم میخامت و دوست داشتم رگمو برات گرو میزارم ..
حلالم کن نفسی
خ دوست دارم خ خ خ زیاد@عاشق اونه ب عشقش نرسه هرگز@
خداحافظ
وچن تا قطره خونم روش ریخته..
بچه ها شاید فک کنین دروغ میگم اما ن ب جان مادرم این اتفاق واقعیه
برا فردین دعا کنین..

farnaz  

28 تير 1392 13:27
 
منم مثل همه شکست عشقی خوردم .یه دوست صمیمی داشتم که از همه چیم خیر داشت میدونست من بدون (م) میمیرم اما با این حال که همه چی رو میدونست از پشت بهم خنجر زد شماره اونو از تو گوشیم برداشت باهم دوست شدن الانم قراره ازدواج کنن .حتی کارت عروسیشونم برام فرستادن . زهر دوست از زهر عقرب بدتر است .پس بزن عقرب که دردش کمتر است . میخوام خودمو راحت کنم .میخوام از این دنیا جدا شم خاطرات خیلی اذیتم میکنه .

سحر

1 تير 1392 18:52
 
سلام ممنونم از اين وب قشنكتون واقعا بسرام شكست عشقي ميخورن من 4سال بايكي به اسم مرتضي دوست بودم بي نهايت دوسش داشتم اونم بهم ميكفت دوسم داره تموم حرفاشو باور كرده بودم يه شب بهم زنك زدش كفتش سحر دوست دارم ولي بايد با يكي ديكه ازدواج كنم داغون شدم بدجور زندكي برام جهنم شد

MM  

  1:49
 
سخته نفس بکشی ..گریه کن سبک تر بشی..
بی دلیل رفت هر کاری که دورتو قفس بکشی..
بی گناه گریه کن.. هی بگوآه گریه کن..
گریه کن بشین..عکس عشقتو ببین..
ولی جای گریه نیست عاشقی یعنی همین...

شهرزاد

19 خرداد 1392 20:19
 
من با عشقم ازدواج کردم ولی بعداز ازدواج بهم خیانت کرد وبعدا فهمیدم زمانی که با من دوست بوده با چند نفر دیگه هم بوده ای کاش عقلم میریسیدو از دواج نمی کردم حالا با یه بچه کوچیک رو دستم ازش جدا شدم دخترا تو روخدا گول نخورین عشق همش دروغه

ali

4 خرداد 1392 9:04
 
سودابه عشق یه چیزی خیلی مقدسه و همیشه اگه دوطرفه باشه دو فرد به هم میرسن سودابه عشق منم با صمیمی ترین دوستم ازدواج کرده و چون من دوستمو مثل برادر میدونم همیشه خونه منن و باید هر روز جلو چشم باشه اونی که نباید و میبینم به خاطر این کارا دارم خارج کشور میرم تموم عاشقا بدونن اگه کسی بهتون خیانت کرد ارزشتونو نداشته خودتو ناراحت نکنین هر کسی باید به صورتی بسوزه اینم شانس بد ماست . همه موفق و سربلند باشید بای

دختر تنها

3 خرداد 1392 22:46
 
روح الله چرا بامن اینکارو کردی من واقعا دوست داشتم من همیشه فکر میکردم چقد خوشبختم که با تو آشنا شدم چقد خوشبختم که دوست دارم تمام رویاهام داغون شد. دارم دیوونه میشم چرا اخلاقت با من اینجوریه چرا با احساساتم بازی کردی مگه من چه گناهی کردم کاش از روز اول ازت میپرسیدم من رو چی فرض کردی من اینقد عاشقانه بغلت میکردم که دنیا رو با اغوش گرمت عوض نمیکردم هنوز جای بوسه هات روی لبامه. من دیووانه وار دوست داشتم مطمینم که حتما یه روزی حسرت با من بودن رو خواهی خورد. ولی اون روز خیلی دیره

سودابه

3 خرداد 1392 22:35
 
من 19سالمه.یه بار عاشق شدم .اما تو همین یه بار دردیه طرفه بودن عشقم.دردازدواج عشقم.حتی درد مرگشم چشیدم کمتر کسی میتونه درکم کنه

carbon

28 ارديبهشت 1392 0:42
 
سلام من صادقم 20 ساله از اردبیل ...عشق اول یه چیز دیگست ..... حدود 3 سال پیش با یه دختر دوس بودم دختر خوبی بود بعد 2 سال دوستی یه نفری اومد بینمونو زد و خودش باهاش دوس شد منم بی تخصیر نبودم بعد 2 سال دوستی خیلی خیلی بهش بی تفاوت شدم همش فکرم تو درس و کنکور بود اون یارو هم از فرصت استفاده کرد ...دوس دخترم من یه 10 روزی شب و روز گریه کرد ...ولی من چی فکر میکردم راحت شدم....بعد حدود یه ماه صادقو به کل دختره فراموش کرد....ولی صادق تازه بعد یه ماه جای خالیشو حس کرد حیف شد تا امشبم همش دلم باهاشه....وقتی آدم یه کسیو از دس میده تازه ارزش اونو می فهمه ....منم خیلی براش اشک ریختم ولی حیف فایده ای نداره.....به هر حال قسمت من شاید نبوده ...میدونم خیلی سخته تا صب آدم خون گریه کنه..ولی نظر من که فقط تو زندگیم یه بار عاشق شدم و شکست خوردم اینکه شاید ارزش تو خواهر و برادر من از اون کسی که ولت کرد و رفت بیشتره ...ای خدا ازت میخوام به حق فاطمه زهرا هیشکیو تو عشق واقعی اولش مغلوب و شکست خورده نکنی...یا علی

ریحانه  

26 ارديبهشت 1392 11:56
 
سلام متن وبلاگت رو از اول تا آخرشو خوندم قشنگ بود باور کن از اولش که خوندم تا حالا که دارم اینارو مینویسم گریه میکنم.
یکی منو دوس داشت حتی خاسگاری هم کردن اما یه مدت که بهش فکر کردم واقعا عاشقش شدم و نمی تونسم ک بهش نگم بهش زنگ زدم شمارشو هم از گوش یکی از آشناهاشون برداشتم اولش یه کم سرب سرش گذاشتم بعد ک فهمید منم از تعجب ماتش برده بود هر کاری برام میکرد بهش گفتم فقط خواستم اطلاع داشته باشی نمیخوام رابطه ای بینمون باشه اما اون ب گوشش نمیرفت و میگفت قبولت دارم الان5ماه از این اتفق میفته.دیروز فهمیدم سیگار و سیگاری میکشه قبلشم میدونسم بهشم تذکر داده بودم که دست برداره اون کارش رو تکرار کرده بود و منم بخاطر عشق کور شده بودم با مشاوره صحبت کردم گفت یه کاری که برات کرده یعنی بخاطر تو چیه؟؟/هیچ هیچی نبود بگم دیروز بهش گفتم بخاطر عشقت دیگه سیگار و سیگاری نکش گفت نمیخوام و نمیکنم حتی روی دستش ریحانه و مهدی رو خالکوبی کرده.منم بهش گفتم بای تا ابد گفت همهجور خلافی خوامکرد اگه ولم کنی.دیگه جوابشو نمیدم خواهش میکنم کمکم کنید فراموشش کنم

 کیانایه دل شکسته

19 مرداد 1393 21:44
 
سلام
دوستان شما یه راهنمایی به من بکنین،من چهارده سالمه،حدودا سه ماه پیش یه مزاحم داشتم اون اولا خیلی دوسم داشت منم عاشقش شدم،اما الان به خاطر شکست عشقی قبلیش به من شک داره،الانم تا آخر هفته میتونم باهاش بمونم،آخر هفته خطتشو عوض میکنه،به قرآن نمیتونم بدون اون تحمل کنم،حتی فحش دادناشم دوس دارم،خیلی وقتا بهم فحش داده مثل هرزه،با وجود اینکه من(تعریف از خود نباشه)تو کل محلمون به پاکی معروفم،تو این سه ماه ده نفر بهم پیشنهاد دوستی دادن که واسه این من قبول نکردم،حالا اومده به من میگه تو دوس پسر داری،من چیکار کنم؟؟؟زندگیم جهنم شده

احسان

10 مرداد 1393 17:35
 
من تا حالا 7 بار تو عشق شکست خوردم دفعه ی اول سخن بود بعدش عادت کردم
اسمش سارا بود با هم دوست بودیم تا اینکه من و بابا و مامانم و خواهرم رفتیم مشهد بعد 1 هفته وقتی برگشتیم فهمیدم یه دوست پسر دیگه گرفته من نه خودکشی کردم نه افسرده شدم رفتم پسره رو گیر آوردم تا خورد زدمش
بعدش رفتم پیش سارا گفتم انقدر نامرد بودی
گفت کارهای که اون برای من میکنه تو نمیتونی برای من بکنی مثل اینکه تو موتور داری ولی اون ماشین داره
من هم ولش کردم

 یاسی  

31 خرداد 1393 20:17
 
من هم عاشق شدم با هم دوست بودیم با هم محرم شدیم یه صیغه محرمیت خوندیم قرار شد دیپلم بگیرم عروسی بگیریم بریم سر خونه زندگیمون تو دوران نامزدیمون بود که با چند تا از دوستاش داشتن میرفتن تو یه باغ تو سیرجون ماشینشون چپ میکنه نامزد منم چون راننده بود کتف و گردن ودست وپاش میشکنه و ریه ش اسیب میبینه ضربان هوشیش رو17بود کم کم اومد پایین.بعد3روز فوت شد.ذره ذره مردن عشقمودیدم ولی نتونستم کاری کنم جز دعا ولی خدا ازم گرفتتش.5شنبه ای که گذشت سالگردش بود.دعا کنید برم پیشش دارم میمیرم

عاطفه

15 خرداد 1393 17:42
 
وای خدای من ایمان جان اگه خودکشی کنی ضعیفی بیش نیستی هیچکدوم از دخترا از آدمای ضعیف خوششون نمیاد اگه عشقت خیلی بزرگه میتونی بازم به دستش بباری اگرم نشد ناراحت نباش حتما اون لیاقت عشق تو رو نداره حتما نیمه ی گمشده ات کسی دیگه است کسی که به همون اندازه تو عاشقشی اونم عاشقته کسی که با حرف زدن باهاش آروم میشی کسی که فقط اسمشو از بچه ها میشنوی قلبت تند تند میزنه کسی که با گرفتن دستش قلبت آروم میشه کسی که بدون اون نمیتوی لبخند بزنی اون عشقه ، عشق باید دو طرفه باشه اگه یه طرفه باشه فقط تنها تو صدمه میبینی . با گذر زمان حالت خوب میشه فقط زمان حالتو خوب میکنه به خودت یه فرصت دیگه بده

mehdi

18 ارديبهشت 1393 15:46
 

من مهدی ام 18ساله:داستان شکست عشقی من از اون جا شروع شد که من دختر همکار بابام دیدم که باهاشو رفت امد خانوادگی داشتیم عاشقش شدم شماره گوشیشو پیدا کرم بعداز یک سال تحمل شب 6فروردین 1393 بهش اس دادم گفتم عاشقتم .فکر نمی کردم بهم جواب (نه)بده ولی گفت:علاقه تو یک طرفه وعشقت عشقه جوانیه عش منکه خونمون تنها بودم رگ دستمو زدم وخودکش کردم بعد 5دقیقه داییم سر رسید ونجاتم داد .ولی کاش مرده بودم.بی حس ام به تمام عشق کثیف دنیا............ تورو خدا بخونین و نظرتون رو همین جا بزارین میخونم................................................

 

مهسا

11 فروردين 1393 1:19
 
ﺳﻠﺎﻡ ﻣﻦ 26ﺳﺎﻟﻤﻪ ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺣﺴﺎﻧﺒﻮﺩ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﻮﺩ ﺯﺑﻮﻥ ﺯﺩ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ 4ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﻛﻲ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ ب ﻋﺮﻭﺳﻴﻤﻮﻥ ﺧﺒﺮﺭﺳﻴﺪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ي ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻳﻜﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﻋﻘﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮﻫﻤﺆﻥ ﺗﺎﻟﺎﺭ ﺑﺮﺍﺵ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻛﺮﻓﺖ ﺷﺐ ﺣﺠﻠﺶ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﺶ ﺗﺎﺻﺒﺢ ﺯﺍﺭ ﺯﺩﺩﻡ ﺩﻭ ﺳﺍﻝ ﻛﺬﺷﺘﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ ﺑﺍﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﻔﺖ ﻓﻘﻘﻄ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺯﻧﺪﻛﻴﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺗﻮﺍﻏﻮﺷﻤﻪ ﺍﺭﻩ ﺗﻮﻋﻘﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﻲ ﺭﻫﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﺯﻫﺮﺍﻣﻮﻥ ب ﺩﻧﻴﺎ اومد

 

elham

21 اسفند 1392 14:07
 
سلام دوستان.ممنون از سایت قشنگتون. قصه من به 10 سال پیش بر میگرده .تیر ماه سال 82 ک پدرم به رحمت خدا رفت.بعد 2 ماه با پسری آشنا شدم ک از همه نظر صفر بود اول به قصد کمک رفتم جلو چون قصد خودکشی داشت,سعی کردم کمکش کنم.همون سال دانشگاه قبول شدم .یواش یواش بهم نزدیک شدیم هر روز تا محل کارم میومد و باهم برمیگشتیم.روزایی هم ک دانشگاه بودم همین طور بود. به سمتم پناه اورده بود و من از هیچی براش کم نمیزاشتم . بعد 2سال بهش احساس واقعی پیدا کردم. تصمیم گرفتم زندگیمو به پالش بریزم تا بتونم به دستش بیارم. ازهر نظری ک فکر کنید ساپوردش کردم. بعد ی مدت راضیش کردم بره سربازی.بعد سربازی سعی کردم کمکش کنم درسشو ادامه بده.واسه کنکور ثبت نامش کردم تو کلاسای قلم چی.کارشناسی سراسری شیراز قبول شد.یواش یواش فاصله ها شروع شد.دیدارمون شده بود ترم به ترم.از هر 10 تماس یکی شو ج میداد.بهونه پشت بهونه. اون روز به روز سرد تر من روز به روز دلتنگ تر. کارشناسیش ک تموم شد.ارشد شرکت کرد.سراسری تهران قبول شد.رتبش تک رقمی شد به رشتش خیلی عللاقه داشت.منم چون بهش قول داده بودم ی پراید واسش گرفتم. بعد 2 ترم از ارشد مشغول به کار شد وقتی شروع به پروژه گرفتن کرد و دستش رفت تو جیبش دیگه منو کم کم فراموش کرد.واسه حرف زدن و دیدن time مشخصص میکرد.انقدر فاصلمون زیاد شده بود ک فقط کارم شده بود گریه.خودشو ازم دریغ میکرد.تااینکه متوجه شدم خیانت کرده وبا زنی در ارتباطه.به حدی بهم ریختم ک نفهمیدم چطور شد ک متاسفانه تصادف کردم.تو 1سال اول فقط 1بار منو دید اونم واسه نیم ساعت.شب عید ساال 91 باهام تماس گرفت گفت تو به درد من نمیخوری معلوم نیست کی خوب بشی من کجا تو کجا و برای همیشه رهام کرد. نمیتونم بگم اون دوران چطوری ولی گذشت.2سال زمان برد تا کاملا سرپا بشم.از همه چی به خاطرش گذشتم ولی خیلی راحت منو ترک کرد.

شایان 24 آبان 1390 14:51
 
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

عالی بود این شعرتقدیم شما

 

زری

14 مرداد 1392 20:26
 
21 سالمه احساس ميكنم كه زندگيمو باختم .جونيمو تباه كردم.با تموم عشق و صداقت با همسرم زندگي كردم تموم بديهاشو زير پا گذاشتم و نديدم.شوهرم تحت تاثير شديد حرفهاي مادرش است اگه مادرش و من حرفمون يكي باشه همه چيز آرومه اما اگه نباشه بايد با من كلي دعوا كنه و كتكم بزنه واخرشم حرف حرف خودشه
مادر شوهرم حتي در جزئي ترين كارها دخالت ميكنه باعث شده زندگي ما تلخ و پر از جرو بحث بشه شوهرم توي زندگي زناشويي نميتونه روي پاي خودش بايسته و همش به دهن مادرش نگاه ميكنه كه اون براش تصميم بگيره
خيلي زود عصباني ميشه و سرم داد ميكشه و كتكم ميزنه و بعد هم توقع داره من عذر خواهي كنم هميشه فكر ميكنه من يكسري وظايف بلند بالايي دارم كه بايد بهشون عمل كنم ولي اون هيچ وظيفه خاصي نداره
تاحالا چند بار باهاش قهر كردم ولي بعدش خودم رفتم سراغش و معذرت خواهي كردم و توي اون مدتي كه قهر بودم اصلا سراغم نيومده وزنگ هم نزده اصلا اهل ناز كشيدن نيست
مادرش وقتي كه منو شوهرم دعوا ميكرديم به من فحاشي كرد وگفت مثل عقب مانده ها وقتي مهمون دارم ميشيني و كار نميكنم درصورتي كه من هميشه خونشون ظرف هاي غذاروميشورم وپذيرايي ميكنم مادرش از اوناست كه دنياروهم به پاش بذاري باز به چشمش نمياد واون روز پدرشوهرم هم منو كتك زد
مادرش فكر ميكنه من نوكرشم توي اين چند سال هميشه به خاطر كار كردن خونه مادرش با من دعوا كرده و كتكم زده والان هم 10وزه كه قهرم احساس ميكنم اگه 60روز هم بشه كاري نميكنه
نه توان جدا شدن دارم نه توان اين جور زندگي كردن بهش عادت كردم توروخدا برام دعا كنيد برگرده دارم عذاب ميكشم من همش 6 ماه عروسي كردم توروخدا توي اين شبا برا منم دعا كنيد هيچ كسي رو ندارم كاري برام بكنه كمكم كنه فقط به خدا پناه اوردم مي خوام زندگي كنم بياد منو ببره سر خونه زندگيم دعاكنيد خدا يه ررحمي به دل خودشو مادرش بندازه

نگار

14 مرداد 1392 18:07
 

Anladım sonu yok yalnızlığın
Hergün çoğalacak
Her zaman böyle miydi bilmiyorum
Sanki dokunulmazdı çocukken ağlamak
Alışır her insan, alışır zamanla kırılıp incinmeye
Çünkü olağan yıkılıp yıkılıp yeniden ayağa kalkmak

Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte
Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum
Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte

Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum

Bulutlar yüklü ha yağdı ha yağacak üstümüze hasret
Yokluğunla ben başbaşayız nihayet

Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte
Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum
Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte
Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum...
Bulutlar yüklü ha yağdı ha yağacak üstümüze hasret
.........Yokluğunla ben başbaşayız nihayet

دنیز

29 فروردين 1392 8:58
 
سلام

منم میخواستم داستان شکست عشقیمو بذارم تو سایت تا شاید یکی ام بتونه از تجربه تلخ من یه جور شیرین استفاده بکنه.

تو محل کارم باهاش آشنا شدم کاری که من اونجا داشتم خیلی بالاتر از کار اون بود اما کار عشقه دیگه !!!

هر بار که میدیدمش دلم میلرزید روزایی که نبود دلم میگرفت گریه میکردم با خودم گفتم این همون عشقیه که همیشه دنبالش بودی ،نمیخواستم این موقعیتو از دست بدم مخصوصا اینکه احساس میکردم این حس من یک طرفه نیست و اونم یه احساسی بجز احساس یه آدم معمولی رو داره خلاصه یه روز تو بیرون از پشت صدام کرد و گفت میخواد یه چیز مهم بهم بگه شماره منو گرفت و عصری بهم اس داد و همه چیز از همون اس اول شروع شد که کاش هیچوقت نمیشد .!!!

هر روز بیشتر به هم وابسته میشدیم یا شایدم فقط من وابسته اون میشدم

تو روابطی که داشتیم یه جور آدم عیاشی به نظر میومد اون هیچی نداشت هیچی ...

نه خونواده خوب ،نه تحصیلات ،نه شغل خوب ،نه هیچ چیز مثبتی که فکر کنی بهش دل بستم من فقط خودشو دوست داشتم فقط خودش!

بعد همه اتفاقاتی که بین ما افتاد و نمیشه همشو اینجا نوشت حدودا 4 ماه از آشناییمون میگذشت که یه روز بهم اس داد که اصلا حالم خوب نیست من خیلی نگرانش شدم هر چی اس دادم زنگیدم جواب نداد و اون روز آخرین روز ی بود که اس داد یهو غیبش زد ورفت و من به هر دری زدم تا یه خبری ازش بگیرم اما حتی مامانشم ازش بیخبر بود روزای اول خیلی برام سخت بود نمیتونستم باور کنم کسی که همه دنیای من بود گذاشته ورفته و من تو دنیای اون هیچی نبودم ...

اولا فکر میکردم شاید یه بلایی سرش اومده شماره دوستاش داداشش هر کسی که به فکرم میرسید پیدا کردم و ازط طرف همشون بی احترامی دیدم به داداشش هر بار زنگ میزدم یه عالمه فحش بارم میکرد. مامانش میگفت دیگه اینجا زنگ نزن با اینکه مامانش خودش خواستگار اومده بود خونمون

خلاصه از دنیا سیر شده بودم و یه جور افسردگی گرفته بودم تا تونجا که رفتم پیش روانپزشک تا حالم بهتر شد.

روزها همینجور میگذشت و من هنوز خوب خوب فراموشش نکرده بودم همه جای شهر جاهایی که با هم رفته بودیم همه جا منویاد اون مینداخت خیلی روزای بدی بود ...

بدتر ازهمه این بود که نمیدونستم کجاست و چه اتفاقی براش افتاده.

من بخاطر اون هر کاری کرده بودم هرکاری که اون دلش میخواست!

خلاصه 7 ماه بعد از طریق یکی از دوستاش فهمیدم کجا کار میکنه رفتم پیشش من که دید شوکه شد!

بهش گفتم اگه من این همه راهو اومدم ببینمت فقط بخاطر اینکه میخوام بدونم چرا؟

گفت بخاطر اینکه با خط ایرانسل خودت اس دادی و من پرسیدم توئی گفتی نه در حالیکه من همه این کارا رو کردم که ازش خبری بگیرم با شماره ایرانسلی که داشتم به داداشش اس دادم و خودمو دوست اون معرفی کردم وگفتم مجتبی هستم داداشش رفته بود دنبال شماره و فهمیده بود مال کیه و ...

باورم نمیشد اونهمه دوست داشتن منو بخاطر یه شماره ناشناس بذاره زیرپاش خیلی بهونه مزخرفی آورد

من شکستم داغون شدم تا الان فکر میکردم که نیست شاید یه بلایی سرش اومده اما الن دیدم اون با کمال بیرحمی همه خاطرات خوب روزای با هم بودنمون رو فراموش کرده هیچ کاری از دستم برنمیومد جز اینکه بهش گفتم حلالت نمیکنم و سپردمت دست خدا و...

م.م

25 اسفند 1391 13:38
 
2- آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود**سهم تو از زندگی یک عمر خوشحال2- آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود**سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود.

3- آسمان را ستاره زیبا کرده ، باغ را گل ، عشق را محبت ، چشم را اشک و شما را معرفت

4- ای رفیق با وفا هرشب دعایت میکنم/گز ندارم زانتیا فرقون سوارت میکنم

5- عشق چون قدیمی شد معتبر شود عاشق/دوست چون قدیمی شد حرمت دگر دارد.

6- یادمون باشه روی شیشه دلمون حک کنیم که دوست داشتن تاریح مصرف نداره.

7- دلبرم در مذهب ما بی وفایی کار نیست ، شمع اگر عاشق نباشد تا سحر بیدار نیست.

8- نبودن هرگز به تلخی از دت دادن یک بودن نیست ، بودن هایت را هرگز از دست نده

9- ماه من غصه نخور دنیا را بسپار به خدا ، هر دومون دعا کنیم توهم جدا منم جدا

10- کدامین شاحه گل را بخاطر مرامت تقدیمت کنم ، که وجودت عطر تمامی گلهاست

11- در سکوت دادگاه سرنوشت/عشق بر ما حکم سنگینی نوشت/گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت

12- خواب اصحاب کهف قصه ی تکراریه ماست ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم.

13- یک بوسه زلبهای تو در خواب گرفتم/گویی که گل از چهره مهتاب گرفتم/هرگز نتوانی تو زمن دور بمانی/چون عکس تو را در دل خود قاب گرفتم.

14- ای همه دارو ندارم،ای تو ماه شب تارم،جز تو من کسی رو ندارم، که سر کارش بذارم.

15- امشب کجاست مهر درخشانم*بی ماه روی او شب من تارست*در خواب ناز رفته نمیدانم*یا همچو من نشته و بیدلرست؟

16- تو سیب سرخ کدامینپرتقالیکه هر دانه انارتبه سرخی گیلاسهای درخت موز است!ای گلابی من!(شعر نو)

17- زندگی سوختن و ساختن است بی جهت تجربه اموختن است.

18- باید در مشکلات زندگی گاهی سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه

19- ای مردم حیران جهان،نیک بدانید/نزدیک ترین راه به الله،حسین است.

20- بعد من با یاد من افسوس میماند بجا**در کلبه خاموش من افسوس میماند بجا

21- به جنگل سوخته خاطراتم سوگند ، درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابدیت.

22- طبیبا دردسر کم کن از این درمان بی حاصل**به دشت بی کسی مردن صفای ذگری دارد.

23- تقدیم به انکه کنارم نیست،ولی حس بودنش به من شوف زیستن میدهد.

24- خسته در حبس زمینم ماه من یادم کن**به نگاهی به پیامی سخنی شادم کن

25- ادامه دارد...ی شو2- آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود**سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود.



3- آسمان را ستاره زیبا کرده ، باغ را گل ، عشق را محبت ، چشم را اشک و شما را معرفت
4- ای رفیق با وفا هرشب دعایت میکنم/گز ندارم زانتیا فرقون سوارت میکنم
5- عشق چون قدیمی شد معتبر شود عاشق/دوست چون قدیمی شد حرمت دگر دارد.
6- یادمون باشه روی شیشه دلمون حک کنیم که دوست داشتن تاریح مصرف نداره.
7- دلبرم در مذهب ما بی وفایی کار نیست ، شمع اگر عاشق نباشد تا سحر بیدار نیست.
8- نبودن هرگز به تلخی از دت دادن یک بودن نیست ، بودن هایت را هرگز از دست نده
9- ماه من غصه نخور دنیا را بسپار به خدا ، هر دومون دعا کنیم توهم جدا منم جدا
10- کدامین شاحه گل را بخاطر مرامت تقدیمت کنم ، که وجودت عطر تمامی گلهاست
11- در سکوت دادگاه سرنوشت/عشق بر ما حکم سنگینی نوشت/گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت
12- خواب اصحاب کهف قصه ی تکراریه ماست ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم.
13- یک بوسه زلبهای تو در خواب گرفتم/گویی که گل از چهره مهتاب گرفتم/هرگز نتوانی تو زمن دور بمانی/چون عکس تو را در دل خود قاب گرفتم.
14- ای همه دارو ندارم،ای تو ماه شب تارم،جز تو من کسی رو ندارم، که سر کارش بذارم.
15- امشب کجاست مهر درخشانم*بی ماه روی او شب من تارست*در خواب ناز رفته نمیدانم*یا همچو من نشته و بیدلرست؟
16- تو سیب سرخ کدامینپرتقالیکه هر دانه انارتبه سرخی گیلاسهای درخت موز است!ای گلابی من!(شعر نو)
17- زندگی سوختن و ساختن است بی جهت تجربه اموختن است.
18- باید در مشکلات زندگی گاهی سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه
19- ای مردم حیران جهان،نیک بدانید/نزدیک ترین راه به الله،حسین است.
20- بعد من با یاد من افسوس میماند بجا**در کلبه خاموش من افسوس میماند بجا
21- به جنگل سوخته خاطراتم سوگند ، درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابدیت.
22- طبیبا دردسر کم کن از این درمان بی حاصل**به دشت بی کسی مردن صفای ذگری دارد.
23- تقدیم به انکه کنارم نیست،ولی حس بودنش به من شوف زیستن میدهد.
24- خسته در حبس زمینم ماه من یادم کن**به نگاهی به پیامی سخنی شادم کن
25- ادامه دارد...د.

ali

30 بهمن 1391 9:03
 
سلام به همه من علیم 25سالمه داستانمو میگم فقط دوس دارم همه برام نظر بدید موضوع به 6سال قبل برمیگرده من توکوچه بودم تا اینکه کوچه بغلیمون همسایه جدید اومد دخترو دیدم دیوونش شذم به هر راهی می زدم تا باهاش حرف بزنم اما اون اصلا تا اینکه رفتم تو نونوایی کوچه کار کردم همیشه میومد تونستم باهاش دوست بشم باهاش خیلی دوست بدم دلم می خواست بمیرم ناراحت نشه خلاصه با هم خصمیمیم بهم گفت طرف یکی دیگه داره با پسره دعوام شد باور نکردم بهش گفتم گفت نه گذشت بعد یه سال توئ خیابون با پسره دیدمش توچشم نگاه کرد سرمو گداشتم پایین اومدم خونه بعد یه ساعت زنگ زد گفت دوستش داره منو دوست نداره گفت خواهش می مکنم بهش نگو از این حرفا دیگه چیزی نگفتم رفتم دنبال زندگیم درس خهوندم لیسالنس مهندسی مکانیک خودرو رو گرفتم اومدم شمال سر کار حالا طرف ازدواج کرده شوهرش معتاد شده ازم کمک خواست به نظر تون جای من باشید چیکار می کنید ایمیل میدم برام ایمیل بفرستید ممنون میشم

پری

27 بهمن 1391 22:09
 
سلام.ممنون که این همه زحمت کشیدی.داستان من خیلی متفاوت با داستان زندگی بقیه.من یه دختره ساده و خوشگل و بانمکم که خیلی تو دل نشینم.داستان من از وقتی شروع شد که 3راهنمایی بودم و تازه گوشی خریده بودم تا اینکه یه روز یه شماره ناشناس بهم زنگ زد خداوکیلی تا چندوقت جواب منفی میدادم به پسره بعد یه مدت وقتی زنگ زد جواب دادم با تندی ازش پرسیدم شمادمو از کی گرفتی؟؟اونم گفت از فاطمه{دوست 6ساله من که صمیمی ترین دوستم بود}...واقعا ناراحت شدم خلاصه بعداز یه چندماهی قبول کردم باهاش دوست بشم تا اینکه یه روز رفتم خونه ماذربزرگم و داشتم با رامین حرف میزدم که یهو داییم گوشیرو ازم گرفتو کلی منو دعوا کرد داییم اسم رامینو فامیلیشو پرسید منم بهش گفتم داییم بهم گفت پریسا تو با داداشه افشین دوستی؟؟
با تعجب گفتم داداشه افشینه رامین؟؟؟
گفت اره .{افشین دوست صمیمیه داییم بود}
خلاصه به افشین زنگ زدو باهاش درگیرشدوتاچندوقت گوشی نداشتم وقتی گوشیمو بهم پس داد به رامین زنگ زدم و گفتم درحق داییم خیانت کردمو منو فراموش کن اما رامین گریه افتادو گفت تنهام نزار منم ازش خواستم حداقل از دوستیمون کسی نفهمه اونم قبول کرد بعداز7ماه قرارشد منو رامین همو ببینیم اما غافل از اینکه داییم هم پارک بودو من متوجه نبودمو رفته بود سراغ رامین و واسش چاقو کشیده بود که تهدیدش کرد بود که حق نداری با پریسا حرف بزنی....
خلاصه منم که بی خبر رسیدم خونه و رامین همه چیزو گفت وازم خواست تا 1ماه رابطرو قط کنیم خلاصه بعداز1ماه زنگ زدم فک میکنی چی شنیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رامین گفت من ازدواج کردم ...حالا با کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با فاطمه دوست بی مرامه من....خیلی شکستم رفتم 29تا قرص خوردم ولی متاسفانه زنده موندم خالصه بعداز یه هفته حالم کمی خوب شد دیدم افشین داداش رامین به من زنگ زد وگفت قوی باش و کلی نصیحتم کردتا3ماه همدردوهم صحبت من بود تا اینکه بهم پیشنهاد دوستی داد منم چون بهش وابسته شده بودم قبول کردم الان4ساله باهاش دوستم افشین ازم خواست که برم خونشون منم که خر خبر نداشتم چه اتفاقی میفته رفتم خلاصه رفتم تو خونه و حدود 15 دقیقه بعد پلیسها ریختن تو خونه و مارو دستگیر کردن....افشین منو دوست داشت اما به فکر ازدواج نبود فقط می خواست باهم دوست باشیم...اما وقتی از بازداشتگاه اومدیم بیرون اقای قاضی از افشین پرسی با پریسا ازدواج میکنی؟
افشین یه نگاهی به من کردوگفت اره من باعث بدبخیه اون شدمو... الان 1هفتس باهم عقد کردیمو فاطمه جاری منه و رامین برادر شوهرم...نمیدونم شاید سرنوشت اینطور خواسته بود.....الان که این حرفارو زدم خیلی خالی شدم....ممنون بابت وبلاگ خوبت...
خواستی میتونی بیا وبلاگ من نظر بده...مشتاقانه منتظرتم

E:H  

20 بهمن 1391 21:03
 
سلام ب همتون
راستش عشق من با همتون فرق میکنه همه تو نظراتون نوشتین با هم دوست بودینو رابطه داشتین شاید عشق من براتون عجیب باشه ولی تمام عشق من در حد نگاهو چند کلمه حرف ب وجود اومد که براتون تعریف میکنم:
18 سالگی تو دانشگاه شهر خودمون قبول شدم تا اون زمان عاشق هیچ پسری نشده بودم چون مال ی خونواده ی مذهبی هستم حیا مانع این میشد که حتی به ی پسر نگاه کنم تقریبا دو هفته از دانشگاه میگذشت که اولین بار سر کلاس ریاضی1 دیدمش واقعا حس عجیبی بود بخصوص که تا اون زمان معنیه عشقو نمیدونستم برام خیلی تازگی داشت احساس میکردم میشناسمش شاید تو رویاهام قبلا دیده بودمش.از اون روز به بعد تو همه کلاسایی که من بودم اونم حضور داشت کم کم بهش وابسته شدم طوری که اگه سر کلاس نمیبود دپرس میشدم حضورش بهم ارامش میداد.همیشه ته کلاس تنها مینشست منم فقط دوس داشتم نگاش کنم.از عشق همین برام کافی بود.خیلی از دخترای کلاس دنبالش بودن ولی به هیچکدوم پا نمیداد.البته من هم شاید چون محجبه بودم و در برابر نامحرما غرور داشتم البته قیافمم بد نیس کم خاطر خواه نداشتم(تعریف نیس).ولی هیچکس برام مهم نبود.شاید بخندین ولی همیشه از خدا سر نمازم میخواستم که عشقم همینجوری ادامه پیدا کنه و هیچوقت بهم پیشنهاد دوستی نده وگرن ازش متنفر میشم.
دوستام و همکلاسیام از علاقم خبر دار شدن شاید لرزش دستو پام وقت دیدنش باعث شد...
اواسط ترم 2 بود که توسط یکی از دوستاش بهم پیغام داد که خیلی بهم علاقه داره بهترین لحظه ی عمرم بود بعد چند روز شمارمو پیدا کرده بود واس داد که میخواد باهام ازدواج کنه ولی قبلش باید ی کم با هم باشیم ازین حرف دلم لرزید نمیتونستم عهد با خدارو حتی ب خاطر عشقم زیر پا بزارم.روز بعد یکی از ب اصطلاح خاطرخواهام گفت که قصدش ازین کار خورد کردن غرورت جلو بقیه است و برا این کار شرط بسته با بقیه .من خورد شدم ولی باور نکردم فقط به پیشنهادش ج رد دادم.اونم واسه تلافی جلو چشم باصد نفر دوس شد و ولشون کرد خواست بیشتر خوردم کنه ولی ته چشاش علاقشو میخوندم. من علاقم بش کم نشد فقط غصه اینو میخوردم که داره به گناه کشیده میشه.نمیتونستم این وضعو ببینم دانشگارو ول کردم...بعد ی مدت فهمیدم اونم دانشگارو ول کرده.الان چند ماهه میگذره فقط چندبار تو خیابون دیدمش که تا منو میبینه زل میزنه تو چشام و هیچی نمیگه ولی روزی که میبینمش تا چند روز تو رویام .تو رویاهام باهاش حرف میزنم به حرفاش گوش میکنم ازش گلایه میکنم...و کلا باهاش زندگی میکنم به نظر من این عشقه واقعیه.
ولی تازگیا شنیدم رفته سربازی پس تنها امید دیدنشو از دس دادم فقط تو نبودش اهنگ عشق اول مهدی احمدوندو گوش میکنم که لحظه لحظه خاطراتشو برام زنده میکنه.
کاش خودش اینو میخوند ولی حیف...
ممنون که حرفامو خوندین سبک شدم اخه تا حالا برا هیشکی نگفتم.

amir  

14 بهمن 1391 23:40
 
سلام به همه دوستان عزیز...
من همون امیر چت باکس بغلم...
بیشتره نظرات رو خوندم 90 درصدش خیانت پسرا بود...درسته قبول دارم پسرای این دورو زمونه خیلی نامرد و بی وفا شدن اما خوب باور کنید همه ی پسرا این نیستن....هم دخترا بد دارن هم پسرا....
من 18 سالمه 1 سال پیش با یه دختری آشنا شدم که بعد چند هفته به سختی عاشقش شدم....کافی بود ازم چیزی می خواست تا با جون و دل براش تهیه کنم....عاشقش بودم....خدا شاهده عشقم پاک بود و به خاطر حوس نبود....حتی خودش یه بار امتحانم کرد اما دید که عشقم پاکه....همه چی خوب بود تا اینکه یه روز زنگ زدو بهم گفت دیگه نمی خوام باهات باشم......
من کامل خورد شدم و دو هفته ای حالم شدیدا بد شد اما خوب بعدش کمکم با این قضیه کنار اومدم....سعی کردم با کارم و درسم خودمو مشغول کنم...خیلی سخت بود اما شد...هنوزم بعضی از خاطره هاش اذیتم میکنه اما با خودم میگم اون لیاغت نداشت....

niloofar

6 دی 1391 16:58
 
عجب دنیایی همین که میدونن دوسشون داری میزارن ومیرن یه روز عاشقم بود واقعا دوسم داشت کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شد وبا اصرار خودم رفت نمیخواستم باعث پیشرفتش بشم عاشق هم بودیم یه روز برگشت بهم گفت بهتره تا زمانی که وقت ازدواج برسه جدا شیم سخت بود نمیتونستم قبول کنم انگار غرور وعشقمو زیر پاش له کرد رفت و درسشو بهونه کرد عاشقش موندم بهش گفتم منتظرش نمیمونم ولی باز موندم با یه شماره دیگه بهش زنگ میزنم تا فقط بگه الو من قطع میکنم صداش آرومم میکنه چند وقت پیش فهمیدم درس خوندن بهونه بوده منو بخاطر یکی از همکلاسیهاش ول کرد بعد نه ماه بهم زنگ زد گفت اونموقع که با من بوده با اون دخترم دوست بوده الانم حاضر نیست ازش جدا بشه چون دوسش داره و نیازاشو تامین میکنه عشق پاکمو به هوس فروخت بهم خیانت کرد اما باز عاشقشم چون همه زندگیمه میدونم یه روز پشیمون برمیگرده حتی اگرم برنگرده مهم نیست چون من یه نعمت بزرگ به اسم عشق تو قلبمه

پريان

7 دی 1391 15:23
 
من عاشق پسري شدم بنام شايان خيلي همديگرودوست داشتيم ولي خانوادم فهميدنوگوشيموگرفنن خونه اوناتهران بودوخونه ماورامين اوايل جداييمون باگوشي دوستام باهاش درارتباط بودم اماوقتي مطمْن شدم بهش نميرسم الكي بدوستم گفتم بهش بگوبايكي ديگه اشناشدم چون نميخواستم دلش الكي خوش باشه حلا1سال ازهم جداشديم امامن هرشب بايدش ميخوابم اينم يه فداكاري عشقي

سعید

18 دی 1391 12:27
 
سلام من فقط میخوام یه کلمه بگم که دخترا خیلی خیانت کارن تا چشمشون به کسی بهتر از دیگری میفته دست و پاشون شل میشه.
بخدا راست میگممن همین امروز شاهد این موضوع بودم.
بخدا نمیدونستم اخرش این میشه وگرنه حتی نگش هم نمیکردم چه برسه که عاشقش شم و 2 سال باهاش بمونم.
اوایل دوستم داشت واسم میمرد و تازگی فهمیدم دو نفر دیگه هم ب غیر من داره .
نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی هیچ کدومشون به من نمیرسن بخدا نمیرسن.
هیچی واسش کم نذاشتم.هیچی.
حالا میخوام به همتون بگم دختر ارزش هیچی رو نداره امروز بدجور حالم خرابه بدجور...
عشق=مرگ
عشق=بدبختی
عشق=نارو زدن
بازم میگم دختر به درد عاشقی نمیخوره از همشون متنفر شدم با این که من 17 سال بیشتر سن ندارم ولی بخدا تجربه داشتم از همه ی شما هم بدجور قلبم شکست که دیگه ترمیمی نداره
خواهش میکنم از شما تا این مطلب رو در صفحه اصلی وب بزنید مرسی

negar

26 دی 1391 20:23
 
سلام من نگارم الان تقریبا 18 سالم من 3سالو نیم با پسر عموم دوس بودماینم بگم که من چون برادر ندارم با همه ی پسرای فامیل مثل خواهر برادریم ولی من از بچگی عاشق سعید‏(پسرعموم‏)بودم کم کم این حسو در اونم فهمیدم خلاصه عشق ما به هم طوری بود که اون گفت بیا منو تو برا هم باشیم ما 3سال دوس بودیم ی روز که رفته بودیم بیرون تو گوشیش پر اسم دختر بود باهاش تموم کردم البته به این سادگی ام نبود من خیلی حالم خرابه افسرده شدم ولی اون هنوز دنبالمه حیلی به تو مهمونیا همش میبینمش....ب
ببخشید این خیلی خلاصس نمیتونم بیشتر تایپ کنم به وبم سر بزنیدتو وبمم هس ببخشید ولی به کمکتون نیاز دارم

kocholo

27 دی 1391 2:14
 
سلام.
من 17سال بيشتر ندارم تواوج نوجوونيم 3سال از عمرمو صرف يه آشغال كردم خواستم به دخترا بگم هيچ وقت به پسرا اعتماد نكنن، چون همشون واقعا يه ذره ارزش ندارن،البته دور از جون بعضياشون، من به خاطر اون عوضي حتي معتاد شدم، يه ذره رحم نداشت خداروشكر الان 5ماهه ترك كردم خواهشن به عشق زميني تن ندين كه به لجن ميكشتون، من تواين سن كم يه راه هايي رو خيلي زود رفتم. الان يه ماهه بااون آشغان بهم زدم ولي نميدونم باحرفاي پشت سرم چيكار كنم من دختر هرزه اي نبودم ولي در دهن مردمو نميشه بست الان فقط دوس دارم بميرم چون فقط خدا از دل من خبر داره شماام واسه مردنم دعا كنين ممنون.
عشق پاك تو آسمونه توزمين دنبالش نگردين...

مریم

1 بهمن 1391 20:59
 
سلام
خوشحالم این وبلاگ و پیدا کردم شاید با نوشتن تو اینجا یه کم از غصه هام کم شه
الان که مینویسم 30 سالمه یه پسر دارم ازدواج کردم یه ازدواج سنتی اوایل سعی کردم به خاطر تعهدم عشقم و فراموش کنم ولی حالا که 6 سال از روز تعهدم به همسرم میگذره فهمیدم عشق یه بار تو زندگی هر کسی اتفاق میافته و تا آخر عمر فراموش نشدنیه منم نتونستم عشقم و فراموش کنم هنوزم که یادش میکنم دلم واسه ریز به ریز خاطراتم باهاش پر میکشه از وقتی رفته 8 سال میگذره میگفتن از دل برود هر آنکه از دیده برفت واسه من شده در دل برود هر آنکه از دیده برفت
دارم میسوزم از دوریش هنوزم نمیدونم چرا ازم نپرسید و به جای من تصمیم گرفت بدون خداحافظی رفت گفت برام اینطوری خوبه شنیدم گفت نمتونه ببینه اذیت میشم
حالا دیگه با یادش صبحم شروع میشه و با یادش روزم شب میشه
فقط خواب و رویاش برام مونده
کاش همه معنی عشق و درک کنن و اون و با عادت یا با وابستگی یا دوست داشت اشتباه نگیرن
من دیگه میدونم سرنوشت هیچ وقت ما رو سر راه هم قرار نمیده اگرم قرار بده دیگه دیره من فقط میتونم بعد مرگم اون و داشته باشم
اگه روزی نوشته هام و بخونه میخوام بدونه عشقش هیچ وقت جایگزین نداشته

پریسا

2 بهمن 1391 16:19
 
سلام
من عاشق شدم عاشق برادرشوهر خواهرم خیلی دوسش دارم.براش میمیرم تاحالا دوبارخودکشی کردم.ولی اون منومثل خواهرش میبینه و الانم بادوست چندساله خودم نامزدکرده
حالا الان که بخاطرخودکشیم بیمارستانم.الان داره عقدمیکنن.میلاد وسپیده خیلی نامردین.چون میدونستی.

شايان

4 دی 1391 16:59
 
سلام دوستاي خوبم واقعاوب جالبي داري بااينكه دلم خيلي پرولي مينويسم تاتايخورده خالي شم من حدود4سال پيش بودكه دوست صميم علي بهم زنگ زدكه شايان چراجلوداداشتونميگيري.باتعجب پرسيدم منظورت چيه گفت داداشت باخواهرزادم دوسته. منم كلي شرمنده شدموازعلي عذرخواهي كردموبهش گفتم خبرنداشتم بعدرفتم سراغ داداشموبهش گفتم دوره پري روخط بكش امابه حرفم گوش نميكرد منم پيگيرنشدم تاحدود7ماه بعد پري به من زنگ زدو وقتي جواب دادم گريه ميكرد گفتم چراگريه ميكني گفت داداشت بهم خيانت كردهووبايه نفرديگه دوسته وتركم كردمنم خدايي كلي باهاش حرف زدمو دلداريش دادم وگفتم ناراحت نباش خلاصه چندروزي گذشتو داداشه نامردم شماره ي پري رو به 1پسراشغال داد وپري بهم گفت بهش گفتم باهاش دوست نشداما اون چندروز بعدباهاش دوست شدورابطه ي من بااون قط شدتا3سال بعدكه پري بهم اس دادوهمه چيروگفت كه پسره ابروشوبرده دلم سوخت راستش من عاشق پري بودم امانميتونستم بهش بگم بخاطرعلي من هم بعدازاون همه سال بهش گفتم دوسش دارموبهش گفتم گذشتشوبخشيدموازهمه چي خبردارم.پري خانواده ي خوبي داره ومنم دوسش دارم زياد.اما منواون بهم نميزسيم شايدهم سرنوشت ماروبهم رسوند چندين بارباهاش بيرون رفتمودخترباايمانيه بهش اعتماددارم.اماايكاش چندسال پيش ازاخساسم بهش ميگفتم واعاعاشقشمودوريش منوعذاب ميده.الان هم دلم براش تنگ شده ولي سرنوشت هرچي باشه همونه ومن تاهرجاكه بشه باهاش هستم.فقط ازكارچندسال پيشم ناراحتم.ايكاش بهش ميگفتم.اونم منودوست داره .خداكنه سرنوشت ماروبهم برسونه.راستي من23سالمهودانشجوشهرسازي زاهدانم.پري هم17سالشه.

بيگانه

4 دی 1391 1:07
 
من خوذم 3سال پيش بايكي اشناشدمواولين عشقم بودخيلي رابطه ي پاكي داشتيمو دوستيمون خيلي طول كشيدتااينكه يه روز فهميدم بادوست صميميم دوست شدو ولي ازش پرسيدم حقيقت داره گفت اره وباهام بهم زدوالان هم باهاش ازدواج كرده من پسري نبودم كه هزش سواستفاده كنم ولي اون خيانت بزرگي بهم كردمنواون ميتونستيم راحترازهم جداشيم ولي اون بااين كارش فقط حس نفرت ازدخترارو رومن گذاشت.وجدانادخترا نامردن.من بدازاون باهيچكس نبودم.بدبختي هنوزدوسش دارم.خداكنه خوشبخت بشه.سعي كنيدتنهاباشيد.تنهايي هم خودش نعمتيه.موفق باشيد

نازی

2 دی 1391 13:21
 
سلام به همه دلشکسته ها
وقتی داشتم اینارو میخوندم اشک هام مث بارون میریختن ٫اخه همه مث همیم
منم ی محسن داشتم که چتی باهاش اشنا شدم و 3ماه تابستون روزی 4-5 ساعت باهم چت میکردیم٫ بعد اون رفت دانشگاه منم رفتم٫من بهش گفتم فراموشم میکنی٫گفت نه٫رو حرفشم موند٫ بعد اون شماره خواست من ندادم ٫گفت ما با هم ازدواج میکنیم پس چرا نمیدی؟من که عاشقش بودم ندادم میدونید چرا؟چون اون کرد بود سنی بود منم شیعه خانوادمو میشناخنم میدونستم بهم اجازه نمیدن باهاش ازدواج کنم٫ الانم 1 سال ازش جدا شدم ولی روزی نبوده که بیخیالش بشم٫شبی نبوده که چشام به خاطرش نباره٫چتی از حالو روزش خبر دار میشدم٫ولی حالا 20 روزه که ازش خبر ندارم دارم میمیرم٫از گریه بدم میاد از اشکای لعنتی که حتی الان که دارم اینارو مینویسم راحتم نمیذارن٫ نمیدونم به خاطر خانوادم پا رو دلم بذارم یا به خاطر عشقم دوره خونوادم خط بکشم ازتون راهنمایی میخوام٫منو محسن 20 سالمونه٫لطفا راهنماییم کنید چیکا کنم؟؟؟؟؟؟؟

امید  

30 آذر 1391 21:41
 
غم برادر مرده را برادر مرده میداند
من عاشق یه دختر شدم احساس می کردم کل وجودمه
بااینکه با هام نبود ولی چه شبهایی بایاد او سحر می کردم
با اینکه دانشجو بودم ولی به احدی جز او فکر نمی گردم
بچه تهران بود ولی من ایلامی بودم
واسه اینکه بهش نزدیک بشم فوق لیسانس دانشگاه علم وصنعت قبول شدم
یه کتاب هم نوشتم که به اون تقدیمش کردم
ولی بهم خیانت کرد وتنهام گذاشت

نیما

30 آذر 1391 13:48
 
سلام.من 18 سالمه و تا الان.مخصوصا سال دوم و سوم دبرستان با خیلی ها بودم. شاید بالای 30 نفر بوده. من دیگه به این بلاگ سر نمیزنم چون وقتشو اصلا ندارم.الانم خیلی اتفاقی شده. من واقعا ادم با تجربه ای شدم. دیگه حتی از نگاه دختا میخونم که تا کجای رفاقت پایه هستن. ولی ولی وقتی فکر میکنم واقعا افسوس میخورم.من سمت هوس نرفتم و فقط دوستی رو واسه گردش و تفریح و شادی میخواستم.خیلی پیشنهاد ارتباط داشتم ولی حقیقتا به همشون پاسخ منفی دادم چون واقعا میدونم عاقبتش میشه عذاب وجدان و نگرانی و پستی. فقط میخوام ی نصیحت بکنم حالا از طرف ی رفیق کوچولو. اینو بدون که تا موقع و به وقت ازدواج با کسی دوست نشو و دل نبند چون من مطمنم پسری که میاد به شما پا میده 100درصد با کسی دیگه هم بوده فقط واسه هوسش دوست شده اخرشم که 95 درصد جدایی هست فقط 5 درصد بهم میرسین که اونم زندگی درستی نمیشه کرد. بخدا دارم با تمام وجودم میگم که پشیمونم از این 2 سالی که وقتو عمرمو گذاشتم پای دوستی و دختر بازی.ولی چند ماهی میشه که از ته قلبم توبه کردم و انقد درس خوندم که دیگه حتی شکل دوستام رو هم به سختی یادم میاد.فقط واسم دعا کنید کنکور دانشگاه فردوسی مشهد قبول بشم. الان ریاضی میخونم و میخوام ایشاا... مهندسی مکانیک بگیرم.من میتونم چون به خودم ایمان دارم .

sepideh 

22 آذر 1391 8:39
 
مچاله میکنند.........خط می زنند...........خلاصه راحتند................ارث پدرشان که نیست،دل تنهای من است.
درزندگیم به هیچ کس خیانت نکردم جز خودم،،،وفای به تو خیانت به خودم بود


 

ستایش

20 آذر 1391 20:48
 
سلام بچه ها.دلم خیلی گرفته.از زندگی سیرم.من الان1ساله عاشقم.بخاطرش با خانوادم جنگیدم با دوستام از درس عقب افتادم اما اون برای رفیق شدن با من شرط میزاره برام خیلی سخته دیگه نمیدونم چیکارکنم از یه طرف دوسش دارم نمیخوام فراموشش کنم از یه طرف شرطاش سخته برام.همه میگن ارزش نداره فراموشش کن اما من نمیتونم اگه امیدی واس بهم رسیدن نباشه خودمو خلاص میکنم به این ماه محرم قسم میخورم.من بدون آرش میمیرم اینو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟چرا کسی حرفمو نمیفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟مگه گناه کردم عاشق شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب یکی جواب بده دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!من میخوامش ازش نمیگذرم حتی اگه ازم متنفر باشه اینقد میرم دنبالش تا عاشقم بشه من بون اون میمیرم.همه فکر میکنن فراموشش آسونه اما برای من سخته همه سرزنشم میکنن اما دیگه برام مهم نیس هرچی دوس دارن بگن من فقط به فکر آرشم همین و بس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!: S:-( (

MM  

17 آذر 1391 23:17
 
روی ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن***به اینکه من دوست دارم یه ذره شک نکن***بذاربهت گفته باشم ماجرای ما وعشق تقصیرچشای توبودوگرنه ماکجا عشق؟***سرم تولاک خودم ودلم یه جو هوس نداشت*** پس که یه عمر آزگار کاری به کارکس نداشت***تا اینکه پیدا شدی وگفتی ازاین چشای خیس*** تودفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس ***عشقو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم*** وقتی که گریه میکنی حریف بارون نمیشم ***روی ساحل سرخ دلت اسم کسی روحک نکن به اینکه من دوست دارم یه ذره شک نکن **هنوزیه قطره اشکتوبه صدتا دریا نمیدم*** یه لحظه باتوبودنو به عمردنیا نمیدم***همین روزابه خاطرت به سیم آخر میزنم***قصه ی عاشقیمونوتو شهرمون جار میزنم****______یه دنیا ممنون ازسایتتون!

shabnam

16 آذر 1391 21:07
 
من عاشق یه پسره ام که9سال ازم بزرگ تره......باهم دوست نبودیم ولی من کاملا دیوونش بودم.....حالا اون پسره نامزدکرده ومنم دیوونه شدم....درسمم کاملا افت کرده وازنمره ی20اومدم رو16واینا.....دیگه امیدی به زندگی ندارم...میخوام بمیرم......توروخدا کمکم کنید
به وبم بیایدوازطریق نظرکمکم کنید
منتظر نظراتونم بااااای

فرشته

15 آذر 1391 19:49
 
سلام منم عاشق يكي هستم كه الان ازهم جداشديم نميدونيدچقدرسخته شماها كه پيام نوشتيدخيلي كم بادوست پسراتون بوديدولي من 7سال بايه پسربودم عاشقش بودم عمرم بود ولي الا كه دارم واستون پيام مينويسم دارم گريه ميكنم بعد7سال گذاشت رفت كسي كه ميگفت عاشقتم نفسمي فرشته وقتي پيشمي قلبم ازكاروايميسته واسم گريه ميكرد الان بيخيالم شده سپيده جون داره قلبم ازجاكنده ميشه فك كن بعد7سال واسم خواستگاري نيومده كل فاميلم فهميدن من دانشجويم خونه خاله ام كه رفتم شوهرخاله ام بهم گفت كه اگه توروميخوادبيادبامن حرف بزنه بهش گفتم ولي اون هيچي نگفت بعدكه باهم رفتيم بيرون بهم گفت من باشوهرخاله ات صحبت نميكنم خيلي ناراحت شدم بعدبهش گفتم منوببردانشگاه منوبردوازاون روزديگه بهم نزنگيداخه مامانش عيدواسه دختردايش رفته صحبت كرده ولي ميگه نميخوامش نميدونم حرفاشوباوركنم دارم ديونه ميشم جالب اينجاس كه نميتونم كسي ديگه رودوست داشته باشم بخدااخرنامرديه كاش ميمردم

sahra

12 آذر 1391 22:46
 
سلام بچه ها.من ۲۴ سالمه .منم میدونم شکست عشقی چیه!ولی میخوام به همه شمابگم دوباره میشه عاشق شد.بچه هاولی اینو بدونین که عشقو خودتون انتخاب میکنید بافکرکردن بهش با حرف زدن.گاهی عادته عشق نیست.وقتی باعشقتون ازدواج میکنید تازه چشماتون باز میشه اونموقع میخواییدبدونید که طرفم واقعاعاشقه؟سعی کنید عاشق کسی باشید که عاشقتونه چون اگه اینکارونکنید از خوشبختی محروم میشید

آزی

 
خاطره يعني
يه سکوت غير منتظره ميون خنده هاي بلند

سلام من اولین بار به وبتون اومدم پیشاپیش تولدتون مبارک.
بهم سربزنید خوشحال میشم.

مینا

11 آذر 1391 20:59
 

سلام.من مینا هستم .وقتی همسن شمابودم یعنی 15.16سالگیم مث شماها عاشق میشدم گریه میکردم.تصمیم به خودکشی میگرفتم.یکطرفه عاشق میشدم.وخیال میکردم تا ابد فراموششون نمیکنم.الان که 4ماهه نامزدکردم و23سالمه. بایه پسرباشخصیت و اصل و نصب دارکه بی دلیل دوسش نداشتم.میگفتم نمیتونم عاشقش بشم. ولی الان نه تنهاعشقای قدیمیمو فراموش کردم بلکه شدید وابسته ی همسرم شدم.فقط دخترخانوما اینو فراموش نکنین حتی اگه عاشق هم شدین عفت و بکارتتونو حفظ کنین.پسر رو به حریم شخصیه قلبتون اگه راه دادین به حریم تنتون راه ندین.چون تنها چیزی که فراموش نمیشه اونه. ارزوی خوشبختی همتونو دارم.بوس سلام زهراجان؛میبینی من ۷سال وچندماهه عاشقشم وازعشقم نسبت به خودش خبرنداشت ولی اونم منومیخواست که میاد دوستم داره من باورنمیکردم درحالیکه عشقم بودعشقم خواستگارامو رد میکردم بخاطرش تا اینکه یک خواستگاراومد وبه زور دادن منوبهش ا لان ۷ساله وچندماهه عاشقشم عاشق یروز رفتم مغازه دیدم تومغازه نشسته بابقیه رفتم تونگاش کردم خیلی زیاد چیزی نخریدم فقط نگاش کردم وقتی بیرون اومدم ازبیرون دوباره نگاش کردم اونم نگاه من واقعاعاشقش بودم ولی دیگه نمیرسم بهش۰عشق من نسبت به اون همیشه توقلبم میمونه اینوگفتم که بانگاه میتونی بفهمونیش که عاشقشی

سلطان غم ها

3 آذر 1391 9:54
 
سلام به همه ی دل شکسته ها که خدا تو دلهای شکسته هاس...
وقتی داستانت رو خوندم،یجوری نمک به زخمام پاشیدی و آخرش خیلی خوشحال شدم،ایشالا یه عمر زندگیتون پر از شادی باشه
چه روزگاری شده،همه تنهان!!
فکرکنم تنهایی هم یجور مد شده
از خدا میخوام،هیچکسی دلش نشکنه...
منم مثل همه تنها و شکستم
الان 2سالی میشه که از خونه بیرون نرفتم،شاید باور نکنید ولی به این ماه عزیز حقیقت داره:این واسه من که پسر20 ساله ام خیلی سخته،همه جای شهرمون برام خاطره ای از عشقمه...
با خودم عهد بستم تا آخر عمر منتظرش بمونم،خدا رو چه دیدید،شاید روزی پشیمون بشه برگرده...با اینکه تنهام گذاشته باز خوش ندارم که بهش خیانت کنم،شاید چوب سادگیمو خوردم
همتون رو دوست دارم،سعی کنید به هر کس و ناکسی دل نبندید
بچه ها مواظب خودتون باشید
برام دعا کنید
خداحافظ

میثم موسوی

30 آبان 1391 2:09
 
فراموش میکنم

فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیزی را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم

من می توانــــــــــــــــــــــــــ ـــــــم...

تنها

24 آبان 1391 14:37
 

آااااااااه
من شكست عشقي خوردم بدجور
با يكي دوست بودم بابام فهميد،شماره پسره رو از گوشيم حذف كرد و خطمو عوض كرد.
به پسره ايميل دادم و داستانو گفتم.گفت:صبر كن آب ها از آسياب بيفته و بعد شماره جديدتو بهم بده.منتظر ايميلم باش.
بعد از يك ماه شماره جديدمو بهش دادم،زنگ زده ميگه:ببين آني جون،فلان دختره واسه من ساخته شده خوب؟پس ولم كن واسم درد سر ميشه
سه ماه با هيشكي حرف نزدم يعني تابستونم زهر مار شد.هنوز به فكرشم

از کلاس سوم ابتدایی باهاش بودم تا اول راهنمایی تا اینکه یک سال با هم قهر بودیم البته تو این سه سا شش بار مامانم و ده با داداشم فهمیدن اما ازش جدا نشدم ازش پرسیدم منو واسه هوس میخوای گفت اولای دوستیمون اره ولی الان نه باور کردم بیش ار صدبار با دوستای خودم دوست شد ده میلیون بار با غریبه ها اما ازش جدا نشدم حتی قهرم نکردم فقط جلو خودش گریه میکردم پنج بار رگمو زدم و بارها قصد خودکشی گرفتم اما اون نگذاشت قهر بودیم تا اینکه امسال باز اومدو گفت بیا با هم باشیم دقیقا پنج هفته پیش گفت من تورو خیلی دوست دارم منم اشتی کردم باهاش تا اینکه دو هفته پیش بهم گفت تا چهار ماه پیش تو ترک اعتیاد بوده باورم نشد چون سنش 18 ساله خیلی ناراحت بودم تا الان وقتی یادم میاد خیلی گریه میکنم گفت شروع کرده بوده اول ماری بعد بنگ و تریاک و شیره و بعدش هم گرد میکشیده که خانوادش فهمیدن من الان یک هفته هست بهش گفتم گوشیمو دادم مامانم تا بتونم درس بخونم البته راست گفتم اون بی معرفته و تا حالا به اندازه موهای سرم قلبمو شکسته اما هنوز دوستش دارم همه میگن اون پسته چی بگم ....

فرزانه¤

20 آبان 1391 3:38
 
سلام؛من فرزانه هستم ۱۸سالمه؛من بایه پسر خیلی خوشکل آشناشدم اسمش حسام بود؛ وقتی که رفتم خرید باهاش آشنا شدم ؛ باهاش دوست شدم چون نمیخواستم احساس تنهایی کنم میدونستم بادخترای زیادی دوسته؛ اول بهش وابسته نشدم یعنی خودم نمیخواستم این اتفاق بیوفته؛۲ماه از دوستیمون گذشت و اون باید میرفت سربازی ؛وقتی این خبرو شنیدم خیلی ناراحت شدم؛وقتی ۲ماه اول سربازیش تموم شد اومد وبهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم بهم وابسته شدیم خیلی دوسم داشت بهم میگفت دخترپاکی هستی وبخاطر همین عاشقم شده و خیلی دوسم داره؛منم ساده بودموحرفاشو باور کردم؛خلاصه۸ ماه باهم بودیم خیلی کم میرفتم پیشش؛هرموقع که باهاش قرار میزاشتم بادختر عموم میرفتم؛ بدجور عاشقش شده بود هرشب دعا میکردم که همیشه عاشقم بمونه وترکم نکنه؛ تا اینکه فهمیدم بادخترعموم دوسته؛ خیلی سخته؛باهاش بهم زدم هرچی از دهنم اومدبهش گفتم؛شبوروز گریه کردم اعصابم خراب شده بودم قرص میخوردم؛هرشب سردرد شدید؛ ۱ماه گذشت و باسعید آشنا شم؛پسر خیلی گلیه باهمه ی پسرا فرق میکنه ۳ماه باهم دوستیمو هیچ مشکلی نداریم ولی هنوز حسام رو فراموش نکردم میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست؛ سعید قراره بیاد خاستگاریم ومن خیلی خوشحالم باور کنیدهرشب موقعه ی نماز برای عاشقا دعا میکنم؛ عشق خیلی زیباست...امیدوارم همتون به عشق واقعتون برسید؛آرزوی خوشبختی برای همه

armin

15 آبان 1391 20:32
 

لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن
تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت

****************************************

تنـــــــهایی...
تنهایی حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...
زخم داشت و ننالید...
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!

سارا

13 آبان 1391 12:34
 
سلام دوستای عزیزم.امیدوارم هیچ غمی تو دلتون نباشه ولی من همیشه غمگینم و همیشه خواهم بود.بچه که بودم با یه پسردر رابطه بودم و این رابطه با تهدید اون چند بار تکرار شد و این نقطه سیاه زندگی منه به کسی نمیتونم بگم.بعد این ماجراهیچ اشتباهی نکردم و با کسی دوست نشدم تا این که به دانشگاه اومدم از رشته ای که میخونم متنفرم وچیزی تا اخراجم باقی نمونده یه سال بود که یه پسر رو میشناختم گذشتش رو برام تعریف کرد بد گند زده بود ولی گفته بود پشیمونه دوستیمون تا خواستگاری اون از من پیش رفت من هم داستانم رو براش گفتم اونوقت بود که همه چیز تغییر کرد شب اس میداد اونم قبل خواب اگه میزنگید تو خیابون بودم بهم میگفت چرا باز مثه دختر خیابونی ها ولی.اخرین بار هم یه دختر دیدم خیلی ازش خوشم اوم ولی حیف نشد بهش شماره بدم.تو این دوستی فقط من تحقیر میشدم پس همه چیز رو تموم کردم خیلی ناراحت بودم کسی رو که از ته دل دوس داشتم اینجوردلم رو شکوند همین وقت بود که یه پسر دیگه بهم پیشنهاد داد منم که به یه مو بند بودم قبول کردم باورهاش رو قبول دارم حرفاش رو قبول دارم و خودش رو قبول دارم هیچ وقت نخواسته ازم سو استفاده کنه و همیشه تو هر کاری بهم کمک میکنه و من واقعا عاشقشم.اما اون... از اولش اون هم عاشقم بود اون هم مثه دوس پسر اولم گذشتش رنگین بود ولی من اعتقادم این بود که گدشته ها خیلی وقته گذشته و اون دیگه اون ادم سابق نیست چند ماه که از دوستیمون گذشت منم ماجرام رو براش تعریف کردم اون تحقیرم نکرد از حرفام سواستفاده نکرد اما تغییر کرد دوسم داره ولی بعنوان یک دوست ازم خواست که عاشقش نشم وابستش نشم اما من واقعا عاشقشم ای و این رو میدونم که اون هم دوسم داره اما غیرت ما ایرانی ها ازهمه چی مون مهمتره.من محکوم به اینم که کسی رو دوست نداشته باشم نباید کسی هم دوسم داشته باشه هیچ وقت نباید حرف دلم رو به کسی بگم چون یاد میگیره دلم رو از کجا بشکونه.همه تا زمانی خوبن که من یه بانوی پاک دامنم ولی بعدش از دایره انسانیت خارج میشم مشم مثه یه سنگ که نباید احساس داشته باشه نباید چیزی به نام قلب ته سینش باشه فقط باید با دیگران در رابطه باشه ولی دوسشون نداشته باشه.ایناس که داره نابودم میکنه داره روحم رو میخوره زندگی رو ازم میگیره من همیشه خوشحال بنظر میرسم خیلی ها بهم میگن خوشا به حالت تو چقد خوشی ولی همش ظاهره هیچکس از درونم نمیدونه.یکی مثه من چه میتونه بکنه؟بمیره؟
برا همتون ارزوی خوشبختی میکنم

الی

8 آبان 1391 8:04
 
سلام منم یه عاشق شکست خورده ام دوست دارم براتون تعریف کنم بلکه اروم بشم یه کم.
راستش من دو سال پیش که تو محل کارم بودم یه پسری هی زنگ میزد میگفت میخوام باهات دوست بشم اما من قبول نکردم چون اهل این کارا نبودم بلاخره با اصرار اومد تو دفتر کارم که ببینمش نمی دونم اصلا چی شد که شمارمو بهش دادم به خاطر اصرارش قول دادم فقط دوماه باهم باشیم وقتی دوماه تموم شد هی تمدید کرد بلاخره منم تو این مدت عاشقش شدم من خیلی ساده هستم خیلی صادقانه جلو رفته بودم چون اولین عشقم بود و هیچ چیزش هم برام مهم نبود جز خودش.ولی تو این مدت فهمیدم خیلی چیزا رو بهم دورغ گفته محل زندگیش اینا باورتون میشه اخر رابطمون فهمیدم اسم و فامیلی و کارش رو هم بهم دروغ گفته خیلی ناراحت شدم من همش از لحاظ مالی کمکش هم کرده بودم تازه اون وسطا برا اینکه منو برنجونه بهم گفته بود یکی رو برام نشون کردن به خدا خیلی داغون شدم ولی اخر ش فهمیدم اونم دروغه با این همه خیانتها من هنوزم دوسش داشتم عشق واقعا یه چیز دیگه هست ولی اون نامرد منو ترک کرد خیلی بهش اصرار کردم گفتم دوست دارم گفت نه هزارتا بهونه اورد و منو ترک کرد باورتون میشه برام قسم خورده بود که به عزای حسینی تنهات نمی زارم ولی همش دورغ خیلی ازش ناراحتم خیلی وافعا انصاف نبود با من اینکارو بکنه. هنوزم دوسش دارم ولی متاسفانه دیگه دارم ازدواج میکنم و از دلم نرفته. اون دیگه دنبال من نیومد. به کم برام دعا کنید شوهر ایندم جاشو همچین برام پر کنه که حتی دیگه یادش نیفتم

 

 



:: برچسب‌ها: خاطرات عشقی جدید3 (آبان1394) ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عکس احساسی عکس
پنج شنبه 15 مرداد 1398 ساعت 12:43 | بازدید : 4025 | نوشته ‌شده به دست ۩ dj محمد ۩ | ( نظرات )